تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

ذخایر

از کلاسور

شنبه 5 فروردین 1391
«ما آرژانتینی‌ها بدبین هستیم (برونو می‌گفت) زیرا ذخایر بزرگی از امید و پندارهای واهی داریم، زیرا برای اینکه کسی بدبین باشد باید قبلاً به چیزی امید بسته باشد.»
درباره قهرمانان و گورها، ارنستو ساباتو.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 02:50 ب.ظ

ویرایش شده در شنبه 5 فروردین 1391 و ساعت 02:53 ب.ظ


 

میرا

از کلاسور

دوشنبه 16 اسفند 1389
الان، که باید شانزدهم اسفندماه سال 89 باشد، دیگر نوشتن در دیرنو، یک جور نوستالژی محسوب می‌شود. مثل وقتی لباس‌ کهنه‌هایت را بیرون بکشی و با لبخندی توأمان از اندوه و لذت، دوباره بپوشی، قدم بزنی، در آینه نگاهی بیاندازی و باز سر جایش برگردانی. یا مثل اینکه آهنگی که سال‌ها پیش دوستش داشته‌ای را دوباره بر حسب اتفاق بشنوی. از آن هم حتا می‌توانم فراتر بروم و بگویم، الآن، که باید شانزدهم اسفندماه سال 89 باشد، حتا بازدید از دیرنو هم برای خودش یک جور نوستالژی محسوب می‌شود. در واقع، یک جور اتفاق محسوب می‌شود. انگار کن پدر و مادری که بعد از سال‌ها، اتفاقی به خانه‌ی متروکه‌ی خودشان که روزگاری آمد و شدی در آن بوده، سر بزنند. همچین چیزهایی. یا مثلا خواندن روزنامه‌هایی که گذر زمان زردشان کرده و سال‌ها خاک خورده‌اند. می‌توانم صف این مثلن ها را سطرها ادامه دهم... نقطه‌ی مشترک همه‌شان همان «سال‌ها» خواهد بود... سال‌ها... سال‌ها... به هر حال، حرفم سر این است که زمان دیرنو گذشته است. و دقیقن همین، یعنی این واماندگی، یک جور تقدس یا جذابیت به آن می‌بخشد. جذابیتی که در همه‌ی چیزهایی که بوی اضمحلال و مرگ بر رویشان می‌افتد، حس می‌شود. جذابیت و تقدسی که یک آدم در حال احتضار دارد... جذابیت نهفته در میوه‌ای که کپک زده و در حال پوسیدن است... جذابیتی که همه انکارش خواهند کرد... انگار هاله‌ی مقدسی او را از سایر چیزها سوا می‌کند... بچه‌ها را دیده‌اید که با گِل، یا سنگ یا خانه‌سازی، یا هرچه، قلعه و خانه و... می‌سازند و بعدش وقتی تمام شد، با یک دست یا لگد، خرابش می‌کنند؟ می‌توانم قسم بخورم که آن لحظه، یعنی لحظه‌ی خراب‌کردن خانه‌ای که به دست خودشان ساخته‌اند، لذت بخش‌ترین لحظه‌ی فرایند بازی شان است. و چه لذتی دارد که بعدش بشینی و سنگ‌ریزه‌ها یا تکه‌پاره‌های در هم ریخته و رو به اضمحلال را بنگری... دیرنو هم الآن، که باید شانزدهم اسفندماه سال 89 باشد، همچین چیزیست. چیزی که دیگر طراوت زندگی‌اش برای ما ملموس نیست، اما بوی مرگش، دقیقا همانیست که می‌خواهیم. فروید، از دو سائقه یا میل اساسی در آدمی سخن می‌گوید. اشتیاق به حیات، و اشتیاق به مرگ، هر چه اولی روشن و واضح است، دومی اسرارآمیز و در پرده است. همین است که جذابیت دیرنو حالا برای ماها، که روزگاری نویسندگانش بودیم، جذابیتی بس اسرارآمیزتر، خفته‌تر و پنهان‌تر است از دورانی که صبح تا شب، چشممان به دنبال آنچه بود که در آن رخ می‌داد. چه اشتباهی بود اگر می‌بستیمش رئیس!
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 05:50 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

فاجعه (به مناسبت 13 آبان)

از کلاسور

شنبه 15 آبان 1389

سال گذشته، در بل‏بشو‏های بعد از انتخابات ریاست جمهوری، شایعه ای به سرعت بین معترضین پخش می شد، مبنی بر این که نیروهای ضد شورش عمدتا لبنانی اند. شایعه ای که گرچه حقیقت بودن یا نبودنش محرز نشد، اما شیوعش فی نفسه، نشانگر نکته ی قابل توجهی ست.

این شایعه، پس از تیراندازی مستقیم به مردم در روز 25 خرداد (در میدان آزادی تهران) آغاز شد. سپس رفته رفته رفتارهای خشن نیروهای ضد شورش و خشونت عریان‏شان حتا در مقابل زنان، توحش افسارگسیخته در روز 30 خرداد و گشودن آتش به روی مردم از بالای مسجد لولاگر به این شایعه دامن زد. شایعه ای که آن روزها می شد از زبان هر معترضی شنید "این بی ناموسا لبنانی ان، و الا کی با هموطن ش همچین کاری می کنه"

باور این جریان برای معترضان سخت بود که یکی از هموطنان‏شان حاضر شده باشد به آنها شلیک کند، آن هم تنها به خاطر اعتراض به نتایج انتخابات. سختی این باور زمانی دوچندان شد که در روز 30 خرداد، رفتارهای وحشیانه اوج گرفتند، شلیک های مستقیم در کوچه پس کوچه های تهران و بی‏رودرباستی انجام شدند و از بالای یک مسجد، چند نفر بی مهابا به روی مردم آتش گشودند.

البته این تمام ماجرا نیست. این شایعه و شیوعش، مطلع ماجراست. اندک اندک و در گذر زمان، با مشاهده ی بیشتر و البته تعامل بیشتر معترضین با موافقان دولت کنونی و مردمی که در جبهه ی مخالف معترضین بودند، معترضین دریافتند فارغ از این که حضور نیروهای لبنانی حقیقت داشته یا نه، در ایجاد توحشات پسا انتخاباتی لزومی هم به وجود آنها نبوده است. معترضین مطلع شدند که هموطنانی دارند که به سادگی حاضر به کشتن آنها هستند و تطمیع و اقناع آنها برای ایفای نقشی موحش، امری است بسیار ساده تر از آنچه می پنداشتند. این آگاهی رفته‏رفته در میان معترضین رسوخ کرد، تا جایی که چندماه بعد، پس از عاشورای خونین 88 و بعد از مشاهده‏ی یکی از عیان ترین و دور از انسانیت ترین روش های سرکوب معترضین، من جمله شلیک بر صف معترضین، زیر گرفتن با خودرو و یا انداختن از بالای پل، کمتر کسی به این فکر افتاد که این ها باید لبنانی باشند.

من، شخصا به عنوان یکی از همین طیف معترضین، مراحلی که ذکر آن رفت را تماما طی نمودم. مراحلی که از باورپذیر پنداشتن شایعه ی نیروهای لبنانی آغاز می شد و تا حصول آگاهی مذکور پیش می رفت. آنچنان که روزی پس‏ از حضور در جمعی ( دانشجو، بسیجی )* مطلع گشتم که آنها نه تنها رفتار قاتل روز 25 خرداد را شر نمی دانند، نه تنها عملی درست و به جا می دانند، نه تنها او را شایسته ی تقدیر و ستایش می دانند، که آرزو می کنند کاش به جای آن می بودند!

اما پاراگراف آخر. پارسال 13 آبان، روبروی فرهنگستان هنر، تعداد زیادی نوجوان دیدم که عمدتا هنوز بهره ای از ریش و سبیل نبرده بودند، بعضا صورت هاشان را با چفیه پوشانده بودند و دستشان باتوم یا حتا چماق بود و به کمرشان اسپری فلفل. مغرورانه در پیاده رو قدم می زدند و مردم را به این سو و آن سو می راندند. نوجوان هایی که میانگین سنی شان به زور از 16 تجاوز می کرد، ستیزه جو، آماده به نبرد، مست از قدرتی که دستشان بود و آماده ی پاسخگویی به این اعطای قدرت به ایِّ نحوٍ کان. و اما جمله ی آخر اینکه اگر در عجبیم از وجود این چنین خشونتی در میان هموطنان‏مان، باید روبروی فرهنگستان هنر ِ 13 آبان ِ 88 را یکی از  ایستگاه های بازتولید این درنده خویی بدانیم و بدانیم، این ایستگاه‏ها (که بسیارند، بسیار!) سرآغاز فرایند تکثیر خشونتی است که روزی از وجودش متحیر می شدیم و سعی در کتمان آن به کمک فرضیه ی سربازان لبنانی داشتیم.

__________________________________

*.تاکید نگارنده بر دانشجو و بسیجی بودن آن گروه، به این معناست که وی شخصا این گونه رفتار را در قشر دانشجوی جامعه محال می دانسته و اما قدرت فاجعه را تا به آن جا دیده که حتا دامن آن دانشجویان را نیز آلوده کرده. والا پرواضح است که نگارنده نمی خواهد تمام دانشجویان بسیجی را آلوده به خشونت (یا اقل کم تفکر خشن) جلوه دهد.

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 07:41 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

سادومازوخیسم در آکادمی

از کلاسور

جمعه 21 خرداد 1389

یکی از جذاب‌ترین اندیشه‌های اریک فروم در باب فاشیسم، ذات سادومازوخیستی آن است. سادومازوخیسم، ترکیبی است از سادیسم و مازوخیسم. اما با کندوکاوی عمیق‌تر می‌توان پی برد که در واقع این هر دو، یک چیزند. تنها حالت‌های روانی و موقعیت‌هاست که می‌تواند یکی را سادیستیک و دیگری را مازوخیستیک نام نهد. البته دسته‌بندی جنسیتی رایجی هم در این باب وجود دارد که معتقد است غالبا زنان تمایل بیشتری به مازوخیسم و مردان به سادیسم دارند. این انگاره‌ی مردان سادیست و زنان مازوخیست، یکی از پرسابقه‌ترین تم‌های گفتمان شرق شناسی است. در واقع شرق برای شرق‌شناسان، محلی بوده است که در آن، زنانی فرمانبردار و مطیع شوهر وجود دارند که تنها کارشان ارائه دادن خدمات جنسیتی عجیب و غریب و خیالین به مردان بوده است و در سایر حوزه‌ها، تام و تمام حرف‌شنو، مطیع، پنهان و ناپیدا بوده‌اند. در مقابل، شرق همچنین جای مردانی بوده است که زنان را می‌آزارند، کتک می‌زنند، از آنها کام می‌کشند، لگام‌گسیخته شهوت می‌رانند و زور می‌گویند. ایدئال تایپ این مردان در سرزمین‌های شرقی، پادشاهان مستبد و توتالیتری هستند که هر چیز و همه چیز زیر سلطه‌ی آزارنده‌ی آنهاست. این تصویر البته هنوز در فیلم‌هایی که به شرق می‌پردازد، همچنان تکرار می‌شود. حالا بگذریم. بحث بر سر سادومازوخیسم بود.

یکی از بهترین نمودهای سادومازوخیسمی که من در محیط‌های آکادمیک پیدا کرده ام، فضای ذهنی جاری در بین گروهی از دانشجویان است که تحت نام «خرخون» صورت بندی می‌شوند. یکی از مهم‌ترین نقاطی که در تحلیل رفتاری آنها می‌توان بر آن انگشت گذاشت، فرایند کنش جزوه‌نویسی توسط آنهاست. آنها تنها موجوداتی هستند که سر بیخودترین و مزخرف‌ترین کلاس‌ها هم جزوه می‌نویسند. بی‌شک این کار، یک عمل مازوخیستی تمام عیار است. عملی آزاردهنده، پوچ و همراه با لذتی آمیخته به تنفر. وجه سادیستی این سادومازوخیسم، در آخر ترم بروز می‌کند. هنگامی که دیگران می‌خواهند از این بیماران روانی جزوه بگیرند. آنها با تکیه بر متاع گرانبهای خود، مانند پرنده‌ای که از جوجه‌های خود مواظبت می‌کند، برای حفظ جزوه‌های خود می‌کوشند. آنها بعد از پایان آخرین جلسه‌ی کلاس، به بقیه لبخند می‌زنند و با بر زبان آوردن یک «متأسفم» نشان می‌دهند که هیچ جور راضی نخواهند شد تا جزوه‌ی خودشان را به دیگران قرض بدهند. سپس با آرامش و طمأنینه، وسایل و «جزوات» خود را جمع می‌کنند و از کلاس بیرون می‌روند. این در حالی‌است که آنها از حس تنفری که در دیگران نسبت به آنها ایجاد شده است، لذتی بی‌پایان می‌برند. البته باید تصریح کرد که نباید پنداشت این افراد می‌توانند در رأس نظامی فاشیستی قرار بگیرند. خیر. دیکتاتورها همیشه از جذابیت‌هایی بی مثال برخوردارند، اما حضور این افراد، قوام بخش یک نظام فاشیتسی است. آنها طبق این کنش دو طرفه‌ی لذت بردن از تحقیر شدن توسط رئیس خود و تحقیر کردن زیر دستان خود، بهترین اطرافیان یک دیکتاتور را تشکیل می‌دهند و نظام فاشیستی بر شانه‌های آنها برپا می‌شود.  

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 09:31 ب.ظ

ویرایش شده در جمعه 21 خرداد 1389 و ساعت 09:32 ب.ظ


 

چهارطاقی

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 13 خرداد 1389

نطنز شهر حیرت انگیزیست. شهری در حاشیه کویر که در دره ای بین دو رشته کوه قرار گرفته و آبادی های آن از سمت شرق میان کوه ها ادامه می یابند. بسیار سرسبز است و وقتی در بعد از ظهر یک روز بهاری در کوچه های قدیمی اش قدم بزنی بی شک عاشق و دلداده اش خواهی شد.

 

از میان همین کوچه ها و در حاشیه ی باغ ها و بافت قدیمی شهر، همان جا که صدای ماشین ها نمی آید و بوی نان تازه همه جا را پر کرده است به مسجد جامع و خانقاه شیخ عبدالصمد می رسیم. مسجد در قرن ششم هجری ساخته شده است و الگوی پلانش چهار ایوانی است. نمای نامتقارن و زیبایی رو به میدان گونه ی کوچک روبرویش دارد. تماما به رنگ خاک است و روی تک مناره ی منحصر بفرد، نمای اصلی، ، سردر ورودی خانقاه و گنبد رُک اش، کاشی های آبی رنگ دارد. آنگاه در قسمت درآیگاه مسجد، حاشیه ای گُلی رنگ، چنان ساختار شکنانه و بدیع طراحی شده است که آدم را به تحسین وا می دارد. روبروی بنا نیز، درخت چناری بسیار کهن با ده-دوازده تنه ی پاجوش ستبر، سر به آسمان گذاشته است و ترکیب رنگی موجود را کامل می کند.

 

 

 داخل مسجد خبری از کاشی نیست. روحی ساده، معنوی و اثیری دارد. مجموعه، در ترکیب با فضای اطراف، بهشت کوچک اعجاب آوری را به وجود آورده است. همه ی عناصر بجا، به اندازه و نغز طراحی شده اند.

 

 

تحت تاثیر قرار گرفته ام. اما این همه ی داستان نیست و صد متر آن طرف تر چیزی است که قرار است ما را بیشتر غافل گیر کند. بدنبال استاد، دکتر معماریان، از کوچه ای در کنار مسجد به سمت شمال حرکت می کنیم، بعد از عبور از دری چوبی که برای عموم باز نمی شود، و از میان آوارها و خانه های ویرانه، در میان یک باغ به بقایای یک "چهارطاقی" می رسیم که آرام و بی سر و صدا در میان درخت های توت و انجیر، انگار سال هاست به خواب فرو رفته است.

چهارطاقی ها الگوی کلی نوعی از آتشکده های دوره ی ساسانی هستند. تعدادی از آن ها در گوشه و کنار ایران باقی مانده اند، مشهورترین، و شاید سالم ترین آنها آتشکده ی نیاسر است.

 

چهارطاقی، همان طور که از اسمش پیداست از چهار طاق با الگوی پلان مربع شکل درست می شده که از اطراف باز بوده است و یک گنبد روی آسمانه ی (سقف) آن را می پوشانده. چهارطاقی ها اندازه ی خیلی متفاوتی دارند اما کاربرد آن ها یکسان بوده است؛ در زیر گنبد و وسط چهارطاقی سه پایه ی آتش برای تقدیس گذاشته می شده و موبدان در اطراف آن مراسم را انجام می داده اند. مردم عادی به چهارطاقی وارد نمی شده اند بلکه در اطراف آن  ایستاده و مراسم را تماشا می کرده اند. آتش را تنها در زمان مراسم تقدیس به چهارطاقی می آورده اند. (برداشت از "معماری ایرانی، غلامحسین معماریان")

چهارطاقی سنگی نطنز بدون آسمانه اش هفت-هشت متر ارتفاع دارد و این ظاهری خشن و مغرور به آن داده است. هزار و پانصد سال است که این بنا اینجا ایستاده؛ چه روزهای با شکوهی داشته، چندین قرن کانون توجه بوده است و آنگاه ورود اسلام. و اهالی نطنز که کم کم آن را فراموش کرده اند و زمانی بی توجه به آن، و در صد متری اش مسجدی بنا کرده اند. (برخلاف بسیاری از مساجد که با تغییر چهارطاقی ها یا بر شالوده ی آن ها ساخته شده اند) و چنین است که باید صفات غریبانه و مرموز را هم به "خشن و مغرور" اضافه کرد.

 

رابطه ی میان مسجد و چهارطاقی، احساس خویشاوندیِ دور و دراز اما متفاوتی که نسبت به هردویشان دارم و حرف هایی که هر یک در پس ظاهر ساکن و ساکتشان برای گفتن دارند و با نجواهایی آرام در گوش من، که ایرانی ام، و مسلمان شده ام و بعد از هزاران سال، حالا، توی شهر به اصطلاح مدرن، که با در و دیوارش بیگانه ام و نسبت به آن احساس انزجار دارم، محبوسم، با من، سخن می گویند...و باز تاریخ، معماری، ایران، اسلام و ابهاماتی بیشمار در مورد رابطه ی میان این ها. ابهاماتی که تا مرتفع نشوند، آینده، ادامه ی همین نکبت بلاتکلیفی خواهد بود که الان گریبانمان را گرفته است.

آتشکده، خانقاه و مسجد جامع نطنز، انگار که حرف های زیادی برای گفتن دارند. این ها، مثل خیلی بناهایی که نه می شناسیمشان و نه سعی می کنیم برای آیندگانِ شاید، دانا ترمان، حفظشان کنیم، قسمت هایی از فرهنگ ما هستند. فرهنگ مان را آن جا جا گذاشته ایم و با سرعت، از کنارش رد شده ایم.

توی راه و در ادامه ی "سفر برای یافتن پاسخ یک سوال"، به این چیزها فکر می کردم...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 02:59 ب.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 13 خرداد 1389 و ساعت 04:00 ب.ظ


 

آسمان

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 19 اردیبهشت 1389

-- زمین اینجا جز اشک بارانی به خود ندیده است. آرام است و آرامش را بر هم می زند. اینجا انتهای دنیا  و ابتدای ابدیت است. اینجا در ورود به آسمان است....

 

باید زمانی از اصفهان راه بیفتی، که هنگام غروب از میان گندم زارهای سرسبز و گسترده ی حاشیه ی زاینده رود در حال عبور باشی. حدود صد کیلومتر که به سمت شرق بروی هوا کاملن تاریک شده است و از جاده ای فرعی وارد روستای ورزنه می شوی. روستا آرام و سوت و کور است. دانشجوها در هم می شکنندش و مدتی طول می کشد تا کویر سکوت عمیقش را بر تازه وارد های پر سر و صدا تحمیل کند.

وسط روستا یک مسجد خیلی قدیمی هست، از آن هایی که بر بقایای آتشکده بنا شده اند. الگوی پلانش شبستانی است. تک مناره ی ساده و زیبایی دارد که تا به حال نظیرش را ندیده ای. مسجد به رنگ خاک است، دارد فرو می ریزد و سردر ورودی اش را دارند مرمت می کنند.

نماز را در حیاط مرکزی کوچک مسجد می خوانی. هوا خیلی خنک است و آدم دلش می خواهد دقایقی را گوشه ی حیاط فرش شده اش بنشیند. حسی شبیه سحر های حرم امام رضا به آدم دست می دهد. مردم روستا به زبانی نزدیک به پهلوی صحبت می کنند. قبلن نماز مغرب و عشا را خوانده اند و مسجد را ترک کرده اند.

از ورزنه، تازه راه شروع می شود. از جاده ای خاکی  باید چند کیلومتری پیش بروی تا به جایی برسی که دیگر ماشین نمی تواند پیش برود. از اتوبوس پیاده می شوی و راهنما، که از اهالی روستاست، از راننده می خواهد که چراغ های ماشین را خاموش کند. همگی چند ده متری از اتوبوس دور می شوند. تاریکی مطلق است، آسمان صاف بیداد می کند. همه بدنبال راهنما حرکت می کنند و در تاریکی پیش می روند. هیچ کس را، اگر صحبت نکند نمی توان شناخت. همه مشتی سایه شده اند. صورت ها معلوم نیست. استاد نزدیک می شود و می پرسد، رفعتی تویی؟

چند کلمه ای با هم صحبت می کنید.

کم کم شیب زمین بیشتر می شود. راهنما ناگهان می ایستد و می گوید کفش ها را در آورید و یک گوشه کنار هم بگذارید. منطقه را کاملن می شناسد و مطمئن است می تواند بعدن جای کفش ها را پیدا کند. از این به بعد را نمی توان با کفش راه رفت. زمین اینجا پاک تر این حرف هاست. حتا کفش ها را در دست هم نمی توان گرفت. به دست ها برای کار دیگری نیاز خواهد بود. پای برهنه را روی زمین می گذاری، سخت است. اما چند قدمی که جلو می روی کاملن تغییر می کند...هیچ چیز نمی توان دید اما می شود حدس زد که داری از رمل ماسه ای بزرگی بالا می روی. اصلش چیزی هم نیست که بخواهی ببینی، نه سنگی، نه خاری و نه حتا ریگ کوچکی. فقط ماسه. و آنچنان نرم که دانه هایش را نمی توان بین انگشتان احساس کرد. ماسه ها سرد هستند، اما لایه های زیرشان گرم تر است.

بالا می روی، بیشتر و بیشتر. کم کم بالا رفتن دشوار می شود، همه به نفس نفس افتاده اند. درست وقتی که به نهایت خستگی می رسی، احساس می کنی که اگر یک قدم دیگر برداری به  دره ای عمیق سقوط خواهی کرد. اینجا بالای رمل ماسه ایست. روبرو یت، اگر خیلی دقیق شوی دشت وسیعی از رمل های کوچک و بزرگ می بینی که انگار  تا بینهایت ادامه دارند. و بالای سرت...

استاد از یکی از بچه ها می خواهد که موسیقی ای پخش کند. خوش سلیقه است؛ آهنگ کم آوازی از شجریان. همه در سکوت غرق شده اند. الله اکبر! حتا دخترها هم ساکت شده اند. کاش می شد همیشه اینجا ماند. چه چیزی اینجاست که اینقدر دلنشین است؟ این آسمان چه دارد می گوید؟ چرا  بچه ها گریه می کنند؟...

فقط تو مانده ای و آسمان...

فقط آسمان مانده است.

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 02:01 ب.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 10 خرداد 1389 و ساعت 12:08 ق.ظ


 

سه یادداشت

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 24 دی 1388

می خواهی نزد تقریبن غریبه ای بروی و به سبب گوشه چشمی، حرفی و اشاره ای، سکوت عمیق و غریبانه ات را پیش رویش بشکنی و به بهانه ای جزئی و نه چندان مهم، از همه ی دردت هایت برایش گلایه کنی و تمام عقده هایت را برایش بگشایی... از چند روز قبل بارها و بارها به موازات دیوارها راه رفته ای و حرف هایی را که قرار است رودر روی "هم درد" تازه کشف شده ات بزنی مرور کرده ای و حتا بی محابا چون دختر بچه ای در برابرش زار زار گریسته ای –اما- روزی که به دیدار "آن مرد" می روی... بغض گلویت را چنان مسدود می کند که مشتی دری بری نامفهوم از دهانِ به سکوت عادت کرده ات خارج می شود و بق بقویی می کنی و چون دیوانه ای بی سر و ته مزخرف می گویی. تمام درد و دل هایت "هدر" می رود...

 و بدتر اینکه "او" در جواب همین ها نیز با "سخت نگیر"ی  آب بر آتش درونت می ریزد که باز شتابان به همان تنهایی ات پناه آوری و معترف که عجب گوش شنوایی دارند جرزهای همین چار دیواری در شنیدن سکوت بلیغ ات.

***

دزفول! ای شهر دز! شهری که میراث هزاران ساله ی "فرهنگ" این مرز و بوم در عمق  "شوادان" خانه های به غایت پرداخته ات دارد خاک می خورد!...شهر آجر! ای شهری که چون آثار مدرن، غنای کاخ ها و مساجد را به خانه های "مردم" آورده ای! شهر خانه های باشکوه!  ای شهری که معماری رمزآلود، حیرت آور، پسامدرن گونه، "شوخ" و طعن آلوده ات چون لوح مکتوبی از اندیشه ی مترقی و پیشرو ساکنان پیشین تو برای ما پیام آورده است!

...اکنون در "شهر دیوارهای بلند و اندیشه های کوتاه" به یاد تو در شگفتیم... و به خاطر ناشناخته ماندنت افسوس می خوریم.

دستاورد سه سفر دشوار به دزفول، در دو ماه آغازین ترم جاری، حیرتی است که هرگز از خاطرم محو نخواهد شد.

***

وقتی در یکی از دورترین اتاق های زیرزمینِ ساختمانِ غول آسا و پیچ در پیچِ دانشکده ی لعنتی مان نزد پیرمرد رفتم تا تصویر اکتشافات دزفول را برایش ببرم، و بعد از اینکه یادآوری کند آن اتاق کوچک شلوغ پلوغ و پر از آت و آشغال که روی کامپیوترش یک وجب خاک نشسته بود، در اصل مال او نیست و مال دکتر فلانی ست که سال هاست خارج است، و قبل از اینکه بگوید "بی خود نیست فلان آرشیتکت معروف غربی گفته است؛ سبکم را از دزفول الهام گرفته ام" ،

با دستپاچگی دستش را توی جیبش برد و به عنوان قدردانی به من یک شکلات داد.

یادم افتاد به استاد راستی و کلی دلتنگ شدم.

 

  

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 02:04 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 24 دی 1388 و ساعت 02:28 ق.ظ


 

بهترین بهترین من

از کلاسور شعر ,

سه شنبه 26 آبان 1388

یکی از شعرهای فریدون مشیری، که برای من بسیار عزیز است:

 

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود.

با بنفشه ها نشسته ام،

سال‌های سال،

صبح‌های زود.

***

در کنار چشمه‌ی سحر

سر نهاده روی شانه‌های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره‌ها نهفته در پناه سایه‌های شرم،

رنگ‌ها شکفته در زلال عطر‌های گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

              بهترین سرود.

***

مخمل نگاه این بنفشه ها،

می برد مرا سبک تر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو – که رسته در کنار هم-

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود.

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها و عطرها،

بهترین هرچه بود و هست،

بهترین هرچه هست و بود.

***

در بنفشه زار چشم تو،

من ز بهترین بهشت‌ها گذشته ام،

من به بهترین بهارها  رسیده‌ام.

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه‌های هستی من از تو پر شده‌ست

آه.

***

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه، کوچه، راه

در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب،

در خطوط در هم کتاب،

***

در دیار نیلگون خواب.

ای جدایی تو بهترین بهانه‌ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

***

ای نوازش تو بهترین امید زیستن!

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته‌ام.

***

در بنفشه زار چشم تو

برگ‌های زرد و نیلی و بنفش،

عطرهای سبز و آبی و کبود،

نغمه‌های ناشنیده ساز می کنند،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها.

***

روی مخمل لطیف گونه‌هات،

غنچه‌های رنگ رنگ ناز،

برگ‌های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ‌ها و رازها.

***

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعرهای ناب.

نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی است

من ترا به خلوت خدایی خیال خود:

"بهترین بهترین من" خطاب می کنم،

بهترین بهترین من!

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 11:31 ب.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 26 آبان 1388 و ساعت 11:40 ب.ظ


 

عبور

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 3 آبان 1388

ما از کنار هم می گذریم. آرام.... و با حداکثر سرعت. بی سلامی، کلامی و اگر بشود نگاهی. جویی که بی محابا سنگی وسط راه جریان آرامش افتاده باشد. غده ی کوچک زیبایی، در رفت و آمدهای راهروهای بی پایان. یک روز، دلم را به دریا خواهم زد.... مطمئن باش. و.... از جلوی راهت کنار نخواهم رفت. یک بار این اتفاق خواهد افتاد که شاخ به شاخ بشویم. رو در رو... سینه به سینه....چشم در چشم... و اگر جرئت کنی و ادامه دهی....

و اگر جرئت کنی و ادامه دهی.... چه آسوده از میان من خواهی گذشت... مدتهاست که چیزی از من باقی نگذاشته ای. تمامم کرده ای... توده ای غبار... پوش... هیچ...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 11:25 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

کورسرود.

از کلاسور شعر ,

جمعه 3 مهر 1388

.

.

.

چشم هایم می سایم،

به سان کله های قند،

                                    بر توری.

و عروسی که شاید...

 

***

 

شام می دهند،

            بر گرد ِکوری،

                        میانه ی تابوت.

نقب می زنند،

            به عمق گوری.

 

***

 

هلهله های مسکوت.

گل هایی که تمام نمی شوند،

                                    چون اشک های شوری،

                                                                        از برچیدن.

 

***

 

ضربه های گورکن به ریشه های توت.

                                    چو کابل های قطوری،

                                                            به انتها: ملکوت.

 

***

 

زمان: هزار و سیصد و قحط گلاب، فرمودند:

                                    "برای بار هزارم است می پرسم..."

هزار نطفه امیدی که زود می میرند،

                                    ثقیل کنتوری.

صدای سوت قطاری,

هزار واگن خالی به سوی ماه عسل.

هزار منع موازی میان دو ریل.

 

***

 

و خیل عظیم بشر گرد جسم مقبوری.

هزار...

            نه!

                        "یکی" کم تر از هزار نفر.

و پلک های حزینی که باز،

                                    باز ماندند.

ز اوج حضیضی برای دیدن آن "یکی" ...

                                                نوری...

                                                            حوری...

 

***

 

آی حوری!

کدام گوری بوده ای،

تمامی این چند هزار هزار هزار ثانیه را؟

 

***

 

رها کنم این وهم های آنیه را،

کجای قصه ی پیش از وفات مستوری؟

 

 

سعید حاجی زاده.
مهر 1388.
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 07:50 ق.ظ

ویرایش شده در جمعه 3 مهر 1388 و ساعت 08:04 ق.ظ


 

تفسیر یك دوبیتی.

از کلاسور شعر , حرف نو ,

چهارشنبه 28 مرداد 1388

سگی هستم زبان بسته ، خمیده              كه چـوپان­ش زبان­ش را بریده،

سگی كـــو عو كند، لـــكن نفهمند               كه گرگی در لباس میش دیده.

سعید حاجی زاده.

 مرداد 1388.

مدتی پیش توی ایستگاه BRT بودم. توی صف ایستاده بودم و صف كم كم جلو می رفت و ملت سوار می شدند. درست وقتی نوبت به من رسید اتوبوس پر شد و من ایستادم برای اتوبوس بعدی. در اتوبوس بسته شد و من دستی را دیدم كه آرام رفت توی جیب كت یكی دیگر. اول برای چند لحظه متعجبانه نگاه كردم و اما تا خواستم حركتی كنم اتوبوس حركت كرد. من می دانستم كه تا ایستگاه بعدی جیب این آقا توی شلوغی BRT زده خواهد شد و اما هیچ راهی نداشتم كه به او بگویم. اتفاق جالب تر این بود كه باور م هم نمی شد كه منی كه می دانم كسی دست ش را كرده توی جیب دیگری هیچ كاری ازم بر نمی آید. از وجود این اطلاعات به درد نخور توی سرم تعجب كرده بودم.

حكایت امروز ماست. امروز كه خیلی چیزها را می دانم و حتا باور كردن این كه خیلی ها حرف م را نمی فهمند برای م سخت است. امروز كه از هجوم این اطلاعات به درد نخور گیر كرده ام. چت زده ام. كپ كرده ام. خرد شده ام. انگار لال و افلیجی كه شاهد جنایتی عظیم بوده و اما این اطلاعات ش تنها درون خودش می چرخند و راهی برای بیرون ریختن شان نیست. به قول دوستی، انگار همیشه چشم در چشم قاتلی راه رفتن.

این روزها عجیب هوای "پدر مادر ما متهمیم" را استشمام می كنم. منتها نسخه ی سیاسی-مذهبی اش را.

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 05:24 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

انفصال

از کلاسور حرف نو ,

چهارشنبه 14 مرداد 1388

 

1- هیچ کس دست بچه های فال فروش سر میدان را نگرفت. 2- مردم مشغول زیگ زاگ رفتن بودند. 3- علی(ع) توی کوچه های جنوب تهران گم شده بود.

1- بچه هایی که زمستان و تابستان رنگ به صورت ندارند. 2- پرچم ها و مچ بند های رنگارنگ در هوا تاب می خوردند. 3- تهران، خیلی بزرگتر از کوفه بود.

1- پسرک  فال فروش دست بالا 5-6 ساله است. 2- مردک عوام فریب پشت میکروفن برای مردم هوادارش سخنرانی می کرد. 3- و چاه های تهران بسیار عمیق تر بود و اشک‌های علی (ع) پُر شان نکرده بود.

1- افغانی یا ایرانی...به هر حال کودک. 2- مردم، گاه چپ و گاه راست، 3- و تو البته اهدنا الصرط المستقیم...

1- و هنوز آن قدر کوچک است که حتا نمی داند "فغر" چیست. 2- ... چون حیوان‌هایی وحشی می دریدند. 3- الهی قربان نامتان بروم آقا،

1- کودک استخوانی فال فروش، منتظر حکومت "تو" ست. 2- استخوان کودک مظلوم زیر پای همه‌شان له شده است،

                                                                                      3- زودتر بیا!

 

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 12:43 ق.ظ

ویرایش شده در چهارشنبه 14 مرداد 1388 و ساعت 01:00 ق.ظ


 

آقای عقل

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 28 تیر 1388

بسم الله.

حسابی آقای نظریه پرداز شده بود.

همچی پایش را انداخته بود روی پایش و نطق می کرد که همه میخ کوب ش شده بودند. هنوز لیسانس در پیت اش را از دانشگاه قرقیز آباد نگرفته چنان آقا مهندس شده بود که همه از "چپ" و "راست" بر منکرش لعنت می فرستادند. پایش می افتاد به اش رای می دادند.(!) می فرمودند که:

"این حرف ها کدام است ×××× خانم! عشق دیگر چیست...عشق مال قصه هاست...این چیز ها را فقط توی کتاب ها می توان خواند..." و الخ.

در حین گوش دادن، به پاچه ی آقای به اصطلاح مهندس خیره شده بودم. نه چیزی می گفتم، و نه کسی حتا مرا می دید.

داشتم با خودم فکر می کردم که آقا حتمن چند وقت اخیر رفته است توی خیابان و مشتی داد و بی داد هم کرده و چهار تا باتوم هم نوش جان کرده، چنان خوراک نظریه پردازی و روشنفکری اش جور است که تا چند وقت هرجا بنشیند بجای نفی عشق، از رشادت ها و آزادی خواهی هایش خواهد گفت. تف.

خلاصه می فرمودند که "عشق، مال قصه هاست"به همین لحن. و من، البته به "آقای عقل" حق می دادم. پاچه ی دیگر جای پاچه ی اولی را گرفت و من دیگر نمی شنیدم چه می گفت...همچنان داشتم حق می دادم به یک همچه آدمی. آدمی که توی زندگی "عقل اندر سفیه" آنه اش نه جلال را دیده و نه جلیل را. نه مجنون می داند کیست و نه فرهاد. نه نالیدن علی شنیده است و نه محبت محمد درک کرده...و داشتم فکر می کردم به ارزش کل زندگی آقاهای عقل، جمعن. و بعد هم البته به مناسبتی به فرهاد.

فرهاد، که هنرمند و آرشیتکت بوده است، اما بدون شک کلی فرق داشته با بچه قرتی های باغ هنرمندان و دانشکده ی ما... فرهاد، که حتمن، با وجود داستانی بودنش، خیلی از آقای عاقل سر است.

حیف که آقای مهندس دکتر نظریه پرداز عاقل، نمی فهمد، و هیچ جوری هم نمی توان به اش فهماند...

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 02:26 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 28 تیر 1388 و ساعت 03:45 ق.ظ


 

بچه ها

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 17 خرداد 1388

چند تایی جمع شدیم و با شعار انرژی هسته ای حق مسلم ماست و اینها، بنا را گذاشتیم بر شوخی و خنده. کانسپتش مال ملا بود. سوم نظری بودیم و ارشد دبیرستان؛ بقیه ی بچه های  دبیرستان هم جمع شدند. حلقه ی بزرگی درست شد، دور تا دور  پژوهشگاه را گرفته بودیم. شوخی بود دیگر. مسخره بازی. آخرش " ای شاه خائن" هم خواندیم.

چند وقت پیش  بچه ها، جلوی سردر جمع شدند، تریبون منطقه آزاد را قل دادند بیرون. خودشان را هم. نه "برخی عناصر" بودند و نه "معلوم الحال". بچه های خودمان بودند. شعار "نصر من الله" هم خواندند. شوخی هم نبود.

یکی سیگار می کشد، یکی انتخابات را تحریم می کند، دیگری تیشرت چه گوارا می پوشد...بچه ها بزرگ می شوند، ‌و می خواهند به طرق مختلف، خودشان را متفاوت از دیگران نشان دهند. بچه ها تند تند بزرگ می شوند. همه شان هم، متاسفانه، مثل هم هستند.

ما هنوز کاملن بچه ایم، بحمدالله علاقه ای هم به بزرگ شدن و روشنفکر شدن نداریم. بچه هم که زدن ندارد.

پ.ن: وطن(×4)، تو سبزِ جاودان بمان...

(قسمتی است از آلبوم  "خورشید آرزو"ی همایون شجریان که اول بار علیرضای طاهری توصیه کرد.)

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 07:36 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

من ها م.

از کلاسور شعر ,

سه شنبه 25 فروردین 1388

دوست دارم نام دوبیتی را بر هر شعری بگذارم که دوبیت دارد، یا هر شعری که تقریبا دوبیت. هر شعری که تو را به نهایت ش سوق دهد و وادار ت کند حدس ش بزنی و خودت غافل گیر شوی از حدسی که زدانده است ت.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 01:38 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 25 فروردین 1388 و ساعت 02:11 ق.ظ


 

برای «نو»یی که دارد «کهنه» میشود...

از کلاسور دیرنو ,

سه شنبه 4 فروردین 1388

قبل از هر چیز باید بگویم که برای دم عید امسال عمیقن چشم به راه نوشته امیر بودم که شاید بیخیال این سکوت ممتدش شود و چیزی بنویسد.اما ننوشت. حتا هشت تا کامنت شعر سعید هم با نو شدن سال، نه تا نشد. و خب این غمگینم کرد. این است که آخر شبی نشسته ام چیزی بنویسم. و دیده ای بعضی وقت ها که یه کسی را بعد از عمری می بینی یا یه دوستی، رفیقی چیزی بهت می گوید، درد دلی می کند یا حالتی دارد که احساس می کنی که خب باید یک چیزی بگویی، یک کاری بکنی ولی هیچ چیز به ذهنت نمی رسد؟ همه کلمات از سرت بیرون می دود. الآن اینطوری شده ام. از یک جهت خوشم نمی آید نوستالژی بازی در بیاورم و از گذشته های دیرنو بگویم و اینا. نه. خوش ندارم. از جهت دیگر دارم فکر می کنم که شاید بهتر بود این دو تا پست آخر وبلاگ خودم را اینجا می نوشتم. از یک جهت هم می بینم که نه. خوب نبود. اگر می توانستم شعر بگویم، شعرم را اینجا آپ می کردم. ولی نمی توانم. بیخیال. بیخیال پسر. ولش کن. بذار اینطوری شروع کنم. در نظر می گیریم که الآن با سعید و امیر و علیرضا و حتا حامد شاکر نشسته ایم یه جایی. مثلن توی یک رستوران. نه از رستوران خوشم نمی آید. مثلن مممم.... توی پارک. آره بد نیست. بعد خب من قراره چی بگم؟ فکر کنم اینجوری شروع کنم:

خطاب به جمع: امروز یه کتاب جدید شروع کردم. فوق العاده است. محشر. اینهم برای خودش جالب شده که نوروز ها کتاب های خیلی معرکه ای دم دستم می رسد.  اسمش هست :تجربه مدرنیته، مارشال برمن. مراد فرهادپور هم ترجمش کرده... خوندین؟(اینجا نگاهم روی شاکر دقیق تر میشه...) فرض می گیرم که خوانده. از اینجا نگاهم به بقیه معطوف می شه: ترکونده این مارشال برمن. کتاب داره به بررسی مدرنیته از خلال چند تا متن ادبی، فلسفی می پردازه. نثرش هم شاهکاره. شاهکار. مراد فرهاد پور هم خیلی خوب درش آورده. (در همه این مدت دستهای من با تمام قدرت بالا پایین می شود و هیکلم کج و راست می شود.) از فاوست گوته شروع می کنه و بعد مانیفست حزب کمونیست مارکس و بعد بودلر و ادامه می ده. البته من فعلن فقط بخش فاوستش را خوانده ام. قصه اش را می دانی؟ این فاوست یا دکتر فاستوس، یکی از اسطوره های مدرن جهان غربه. خیلی از شاعرا و نویسنده هاشون قصه اش رو نوشتن. مثل این لیلی  مجنون خودمون که هر شاعری رسیده یه منظومه براشون گفته. خیلی ها فاوست را روح مدرنیته می دونن. و تمدن جدید غرب را تمدن فاوستی. فاوست یه دکتره. مثل باباش. توی اواخر قرون وسطی مثلن. که یهو بیخیال دکتری میشه و در عزلت شروع می کنه به خواندن. خواندن همه چیز. فلسفه، الاهیات، علم، پزشکی و... تا جایی که عوض میشه. استحاله میشه. اما از این علم لذت نمی بره. بدردش نمی خوده. و این تا جایی پیش می ره که یه شب تصمیم می گیره خودش رو بکشه. ولی ناگهان صدای کوبیدن ناقوس ها را می شنوه و می فهمه که روز عید پاک فرا رسیده. این او را یاد بچگیش می ندازه. و به دنیا بر می گرده. بعد شیطان سراغش می آید و با هم قرار داد می بندند. تا در ازای روح او، بهش قدرت بده. و به زندگی برگردوندش. یه تولد دوباره. شیطان (که اینجا اسمش مفیستوفلس ه)به او پول میده. جوانش می کنه و بهش شهوت میده. بعد عاشق میشه و بعد از آنکه یه دخترک شهرستانی رو حامله می کنه، ولش می کنه. دخترک بدنام میشه و بعد که حاملگیش مشخص میشه، بی آبرو میشه و بعد بچه اش می میره و خودش را هم در سیاهچال میندازن. بعد فاوست میره پیشش و بهش میگه که کمکش می کنه تا فرار کنه. فقط لازمه اراده کنه. اما دخترک(اسمش گرچن ه) قبول نمی کنه و می مونه و همانجا می میره.

اینجا من از این نحوه بیان قصه خودم خجالت میکشم. چون دارم گند میزنم به یکی از شاهکارهای ادبیات جهان. بنابراین برای غافلگیر کردن جمع، کتاب را که همراه خودم آورده ام پارک، از کیفم بیرون می آورم و با خواندن یک پاراگراف از کتاب، پست را تمام می کنم:

«با این حال بی انصافی در حق فاوست است اگر میل عمیق گرچن به نابودی را ندیده بگیریم. شیوه مردن او آمیخته به نوعی خودسری و تعمد هولناک است: او خود مسبب مرگ خویش است. تعمد وجنبه فعال و خودخواسته مرگ گرچن، اثبات می کند که او چیزی بیش از قربانی بیچاره معشوق یا جامعه خویش است: او نیز به نوبه خود قهرمان و بازیگری تراژیک است...» پاراگراف هنوز تمام نشده ولی من دیگر حوصله نوشتن ندارم. بنابراین به صورت خیلی خیلی جدی توصیه می کنم که این کتاب را بخونید و اینا و تمام می کنم به مصرعی از شعر سعید که:

برادران کارامازوف، گره از زلف یار باز کنید...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 01:31 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

سکون.

از کلاسور شعر ,

پنجشنبه 8 اسفند 1387

.

تغییر،

داغ زده است ی ش بر پیشانی ام.

حراجی ست مرا که می لرزاندم ستون به ستون.

دیگر نمانده ام.

            آی کنون این من م،

                                    بی ستون.

تقدیر،

            یا تو.

نیشخند ت ش می زنم.

نمانده ست مرا جز هیچی از هیچ.

آی شاهد.

            راستی ز هیچ چه تغییر باید است؟



.

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 11:50 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 8 اسفند 1387 و ساعت 12:00 ب.ظ


 

بوی خون...

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 26 دی 1387

قطره قطره بوی خون آید ز دور

غزه غزه خون شده صحرای طور

بمب ها از آسمان انداختند

کودک از پیر و جوان نشناختند

ای بزرگان عرب ای کوفیان

رد شدید این بار هم در امتحان

کارهاتان گشته یکسر ضد دین

لعنت الله علیکم اجمعین

ای که دعوای حقوق این بشر

گشته ورد محفلت شام و سحر

ای همه امنیت شورایتان

بسته بر پوتین اسرائیلتان

چون که وقت کارتان آمد پدید

چشمتان جز قدرت و دنیا ندید

ساقی امشب باده از بالا بریز

باده از خم خانه مولا بریز(1)

باده فرزند زهرا نینواست

خون او فرمانده کل قواست

ریز تو آن باده خون رنگ را

تا بشوید ظلم و کین و ننگ را

 

نوشته شده توسط علی رضا رحیمی ساعت 11:34 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

حرفهایی پیرامون غزه، ایران، اروپا و سیاست...

از کلاسور مقاله ها ,

دوشنبه 16 دی 1387

امروز بیست و سی در شرح اتفاقاتی كه پیرامون غزه افتاده، تظاهرات مردم آلمان، فرانسه، آمریكا، استرالیا و.. ر ا نشان می داد. دیروز در لندن بزرگترین تظاهرات یك سال گذشته در لندن، برای غزه برپا شد. تخمین رسمی پلیس انگستان 55 هزار نفر بود و تخمین برگزار كنندگان تظاهرات تا 100 هزار نفر. بعدش هم تظاهرات مردم ایران را نشان داد: چهارتا دانشجوی بسیجی توی میدان فلسطین، راهپیمایی دسته ای از عشایر با تفنگ های سر شانه و فریاد مرگ بر آمریكا و فریاد و دست تكان دادن های مسخره و صوری _اگر نگویم تا اندازه ای تنفرآور_ نمایندگان مجلس. این دو تا را كه كنار هم بگذاری به راحتی می توان درك كرد كه وضعیت فعلی غزه برای مردم كشورهای اروپایی و آمریكا بسیار مهم تر و دردآورتر است تا مردم ما. فلسطین آنجا بیشتر در قلب مردم است تا اینجا. در حالی كه موضع رسمی آن كشورها در حمایت اسراییل است و نوع شناخت آنها از قصه بسیار متفاوت از ماست و تلویزیون ما از كله سحر تا بوق سگ، فریاد وا غزه اش هواست. سوال این است كه چرا؟

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 12:05 ق.ظ

ویرایش شده در جمعه 20 دی 1387 و ساعت 11:45 ق.ظ


 

Gaza

از کلاسور آلبوم عکس ,

پنجشنبه 12 دی 1387

             

 

خدا به ما رحم کند...

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

- سعید، عکس بالا را که دید گفت؛

 

"شاید همه اش تقصیر محرم باشد. شاید همه اش اصلا تقصیر همین محرم باشد. حکما همه اش همین است. این محرم است که باعث می شود سنگینی شنیدنی که می پرسد "بای ذنب قتلت؟" را لمس کنم. باور کن همه اش همین محرم است. همین امروز و فردا و عاشورا وکربلا و حسین و علی اصغر و حر و یزید و... خودت تا ته برو. خودت بشمار. بشمار اول ظالم ظلم ...یک وقت تفسیرش نکنی ها. یک وقت تحصیرش نکنی ها. بگذار همین طوری شامل بماند. بگذار همین طوری بماند. که بدانیم حساب ش وا تز اط این هحرف هاست. روایت خروار خروار تاریخ مقبور نیست. منتها عزیز، نگذار بمانیم همین طوری، بی تفسیر، بی تحصیر، نگذار بخوانند مان غم این خفته ی چند... عزیز، راستی خودت را می گویم ها. خودت را.

ما ها می گوییمش ویروس. خیلی های دیگر هم. ویروسی که حکما اسمش کوفه است. مثلا طاعون کوفه. طاعونی که لاعلاج است و یا اقل کم صعب العلاج. طاعونی که خیلی ها واگرفته اند.

حالا –نسبتا با تقریب آماری خوبی- دیگر معین ی نیست. حر که سهل است.-مابقی را شرم م آمد از گفتن- حالا باید یادم باشد به حسین بگویم برای تکمیل "هل من" ش دنبال چیز دیگری باشد. شما هم یادتان باشد. راستی یادتان هم باشد بگردیم ببینیم راستی راستی کسی بوده که گفته باشد "کلکم راع و کلکم مسئول" ؟ یا کسی راستی راستی گفته بوده به خاطر خلخال از پای دختر یهودی کندن اگر ضجه زنید سزاوار است؟ یادتان نرود ها.

ما ها می گوییمش ویروس. خیلی های دیگر هم. ویروسی که حکما اسمش کوفه است. مثلا طاعون کوفه. طاعونی که حالا خیلی ها وا گرفته اند... "

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 09:25 ب.ظ

ویرایش شده در شنبه 14 دی 1387 و ساعت 08:55 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©