تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

خیزید ای می خوارگان تا خیمه بر گردون زنیم... آیین دیر عشق را بر چرخ بوقلمون زنیم

صفحات سایت

نمایش نظرات 1 تا 30

لینك به ما


شما می توانید با وارد كردن ایمیل خود در این قسمت از به روز شدن این سایت با خبر شوید .

 

خاطرات

از کلاسور غولاباد ,

سه شنبه 30 مرداد 1386

 7 سال...7 سال از بهترین سال های عمرم یا بهتر بگم عمرمون گذشت. از اون روزی که برای اولین بار پا به این مدرسه گذاشتم، مدرسه که چه عرض کنم....

 

داشتم فکر میکردم ما زیادی داریم ادای آدم بزرگ ها رو در میاریم. بابا هنوز فوق فوقش 19 سالمونه. قبل از اینکه سایت رو راه بندازیم قرارمون این شد که همه چیز داشته باشه سایتمون، اما الآن فقط شده سیاسی اجتماعی. منم میخواستم همچین مطالبی بنویسم ولی فعلا صلاح دیدم یه چیزی بنویسم که دیر از اون حال و هوا بیرون بیاد. ولی چی بنویسم؟ پیش خودم گفتم چی بهتر از مرور خاطرات راهنمایی و دبیرستان با همین دوستان؟!

7 سال...7 سال از بهترین سال های عمرم یا بهتر بگم عمرمون گذشت. از اون روزی که برای اولین بار پا به این مدرسه گذاشتم، مدرسه که چه عرض کنم، تل خاک!!! شاید باورتون نشه 3 سال راهنمایی دور و بر مدرسه مون فقط پشته ها و تل های خاک بود و بس و البته گاهی هم کود!!! از اون 3 سالی که همیشه کلاس ما ( محض اطلاع من با آقایون ملا و حاجی تو راهنمایی هم کلاس نبودم ) شلوغ ترین کلاس بود. از اون فوتبال هایی که بازی میکردیم، هر تیمی که زودتر 2تا گل اول رو خورد باید پیرهنشو در بیاره، عجب دنیایی داشتیم... از اون معلم تاریخی که داشتیم که کتیبه ای که به خط میخی بود رو برامون خوند همونی که چند روزی بیشتر نیست از این دنیا رفته(1) ... از اون معلم ریاضیمون که خیلی با نمک بود که اونم چند ماهیه تنهامون گذاشته(2)... از اون معلم فیزیک دوست داشتنیمون(3)... از اون معلم ادبیات 3سال راهنماییمون که عاشقش بودم(4)... از اون معلم ریاضیمون با اون اصطلاحات و شیوه درس دادن خاص خودش(5)... از اون معلم حرفه و فن خوش مشربمون با اون صحبت های دلنشینش(6)... از اون معاون همیشه خونسردمون(7)... از اون نمره مستمر 15ای که تو درس دینی سال سوم راهنمایی گرفتم فقط به خاطر اینکه حاضر نشدم 5تا صبح جمعه پاشم یه برنامه ببینم خلاصه کنم بدم دست معلممون! از اون دعواهایی که بچه ها میکردن و حتا خودم کردم...

اومدیم دبیرستان... از اون تقلبی که من با همین یوسف عزیز کردم... از اون حرفای مدیرمون که اگه میخواست عملی بشه من انضباط میگرفتم 2 باید تابستون میرفتم مدرسه انضباط پاس کنم...

                                       

                                        آقای فتوحی-مدیر در سالهای ۱و۲ دبیرستان

از اون روزی که همین رئیس عزیز در پی اعتصاب معلم ها گذاشت رفت خونه ولی 1ساعت بعدش کشوندنش مدرسه... از اون معلم فیزیکمون که همین رئیس عزیز براش رو تخته پراید کشید، پراید سبزش قشنگه... از اون پیش دانشگاهی هایی که داشتیم که فکر میکردی هر کدوم دارن یه خونواده رو میچرخونن...

 از سال دوم که سر کلاس دایی صبوحی(8) آتیش روشن کردیم و چه بلاهایی که سر بدبخت نیاوردیم...

                

 از اون روزی که قبل از نوروز موظف بودیم بریم مدرسه ولی حدود 20 نفر از بچه ها وسط یکی از میدون های اصلی شهر جمع شدیم، اون روزی که مدیر و معاون در به در دنبالمون بودن...

           

            

از اون کارسوق علوم اجتماعی که به همت همین حامد شاکر عزیز برگزار شد، از اون جوکهایی که گفتیم، از اون تحلیل فیلممون، از اون مافیایی که بازی کردیم... از اولین دفعه ای که ملا اومد فوتبال، از اون شوتی که کشید...

 از سال سوم که 3تفنگدار ( من و حاجی و ملا ) 2 دفعه از کلاس آقای راستی(9) اخراج شدیم ولی باز برگشتیم...

                           

 از اون مدیر جدیدمون، با اون جلسه های مداومش، پرت تایم ها...

                                 

 از اون انتقادی که بچه ها از دبیر فیزیکمون کردن، از اون روزی که توی پژوهشگاه اون سروصداها کردیم، از فحش های جالبی که همین دبیر فیزیک(10) خوردیم،

             

 از اون وساطتی که کرد که باعث شد من و حاجی و ملا بریم سر کلاس بعد از اخراج شدن از کلاس آقای راستی... از اون دبیر هندسه باحالمون(11)... از اون دبیر حسابان با حالمون(12)، از اون غیر قوقولی قوقول(13)...

                

 از اون نمره مستمر 2ای از درس کامپیوتر سال سوم گرفتم فقط به خاطر یه لحظه فکر نکردن... از اون استشهادی که علیه معاونمون پر کردیم...

از پیش دانشگاهی که به جرات میتونم بگم اگه کنکور نبود بهترین سال بود بهترین... از اون نمایشگاه نقاشی دهه فجری که تو کلاس درست کردیم...

              

 از اون آوازهای دوستان سر کلاس...

 کلاس ادبیات-آوای آقا رضا!(دانلود)

 از پینگ پنگ معلولین...

                

 از اون سر صداهایی که را مینداختیم... از اون دبیر شیمی ورزشکارمون با اون تریپ های با حالش(14)...

              

 از اون شاه خائنی که هر وقت کم میاوردیم اونو پیش مینداختیم... از اون معاون فوق العاده مون(15)...

                                                     

ای گذشت... همه اش گذشت. دیگه نه این دوران تکرار میشن نه اینجور دوستایی پیدا میشن... چند روز پیش رفته بودیم خونه آقای راستی، مرور خاطرات... 7سال... مثل برق گذشت... طول سال پیش دانشگاهی که با ملا حرف میزدم از خاطراتمون میگفت... از خوشی ها از لحظه های بد... حسرت میخوردم... هنوزم میخورم... کاش هیچوقت این دوران تموم نمیشد... ای کاش و ای کاش...

                           

پی نوشت

1 آقای ابوالقاسمی      2 آقای میرجلیلی        3 آقای شجاع    4 آقای دهقان    5 آقای صادقی

6 آقای الوانساز       7 آقای جوادیان      8و9 رجوع شود به اساطیر غولآباد

10 آقای موزه کش     11 آقای رمضانپور ( بابابزرگ رمض )       12 آقای امینیان

13 غ ق ق برای دوستان ریاضی و احیانا تجربی آشناست یعنی غیر قابل قبول که خیلی ناگهانی و غیر منتظره توسط آقای امینیان غیر قوقولی قوقول خونده شد!!!!

14 آقای ایزد پناه         15 آقای شهبازی

 

 

نوشته شده توسط مهدی توحیدی فر ساعت 01:08 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 30 مرداد 1386 و ساعت 04:08 ق.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©