تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

آسمان

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 19 اردیبهشت 1389

-- زمین اینجا جز اشک بارانی به خود ندیده است. آرام است و آرامش را بر هم می زند. اینجا انتهای دنیا  و ابتدای ابدیت است. اینجا در ورود به آسمان است....

 

باید زمانی از اصفهان راه بیفتی، که هنگام غروب از میان گندم زارهای سرسبز و گسترده ی حاشیه ی زاینده رود در حال عبور باشی. حدود صد کیلومتر که به سمت شرق بروی هوا کاملن تاریک شده است و از جاده ای فرعی وارد روستای ورزنه می شوی. روستا آرام و سوت و کور است. دانشجوها در هم می شکنندش و مدتی طول می کشد تا کویر سکوت عمیقش را بر تازه وارد های پر سر و صدا تحمیل کند.

وسط روستا یک مسجد خیلی قدیمی هست، از آن هایی که بر بقایای آتشکده بنا شده اند. الگوی پلانش شبستانی است. تک مناره ی ساده و زیبایی دارد که تا به حال نظیرش را ندیده ای. مسجد به رنگ خاک است، دارد فرو می ریزد و سردر ورودی اش را دارند مرمت می کنند.

نماز را در حیاط مرکزی کوچک مسجد می خوانی. هوا خیلی خنک است و آدم دلش می خواهد دقایقی را گوشه ی حیاط فرش شده اش بنشیند. حسی شبیه سحر های حرم امام رضا به آدم دست می دهد. مردم روستا به زبانی نزدیک به پهلوی صحبت می کنند. قبلن نماز مغرب و عشا را خوانده اند و مسجد را ترک کرده اند.

از ورزنه، تازه راه شروع می شود. از جاده ای خاکی  باید چند کیلومتری پیش بروی تا به جایی برسی که دیگر ماشین نمی تواند پیش برود. از اتوبوس پیاده می شوی و راهنما، که از اهالی روستاست، از راننده می خواهد که چراغ های ماشین را خاموش کند. همگی چند ده متری از اتوبوس دور می شوند. تاریکی مطلق است، آسمان صاف بیداد می کند. همه بدنبال راهنما حرکت می کنند و در تاریکی پیش می روند. هیچ کس را، اگر صحبت نکند نمی توان شناخت. همه مشتی سایه شده اند. صورت ها معلوم نیست. استاد نزدیک می شود و می پرسد، رفعتی تویی؟

چند کلمه ای با هم صحبت می کنید.

کم کم شیب زمین بیشتر می شود. راهنما ناگهان می ایستد و می گوید کفش ها را در آورید و یک گوشه کنار هم بگذارید. منطقه را کاملن می شناسد و مطمئن است می تواند بعدن جای کفش ها را پیدا کند. از این به بعد را نمی توان با کفش راه رفت. زمین اینجا پاک تر این حرف هاست. حتا کفش ها را در دست هم نمی توان گرفت. به دست ها برای کار دیگری نیاز خواهد بود. پای برهنه را روی زمین می گذاری، سخت است. اما چند قدمی که جلو می روی کاملن تغییر می کند...هیچ چیز نمی توان دید اما می شود حدس زد که داری از رمل ماسه ای بزرگی بالا می روی. اصلش چیزی هم نیست که بخواهی ببینی، نه سنگی، نه خاری و نه حتا ریگ کوچکی. فقط ماسه. و آنچنان نرم که دانه هایش را نمی توان بین انگشتان احساس کرد. ماسه ها سرد هستند، اما لایه های زیرشان گرم تر است.

بالا می روی، بیشتر و بیشتر. کم کم بالا رفتن دشوار می شود، همه به نفس نفس افتاده اند. درست وقتی که به نهایت خستگی می رسی، احساس می کنی که اگر یک قدم دیگر برداری به  دره ای عمیق سقوط خواهی کرد. اینجا بالای رمل ماسه ایست. روبرو یت، اگر خیلی دقیق شوی دشت وسیعی از رمل های کوچک و بزرگ می بینی که انگار  تا بینهایت ادامه دارند. و بالای سرت...

استاد از یکی از بچه ها می خواهد که موسیقی ای پخش کند. خوش سلیقه است؛ آهنگ کم آوازی از شجریان. همه در سکوت غرق شده اند. الله اکبر! حتا دخترها هم ساکت شده اند. کاش می شد همیشه اینجا ماند. چه چیزی اینجاست که اینقدر دلنشین است؟ این آسمان چه دارد می گوید؟ چرا  بچه ها گریه می کنند؟...

فقط تو مانده ای و آسمان...

فقط آسمان مانده است.

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:01 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 9 خرداد 1389 و ساعت 11:08 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©