تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

چایی

از کلاسور حرف نو ,

شنبه 23 آذر 1387

بسم الله.

از بچگی عادت داشت. استکان کمر باریک چای، که روی کمرش هم دو تا خط طلایی دور می زد و لبه اش هم، همان جایی که با لبش چایی را آرام مزه مزه می کرد، طلایی بود. و چای که تمام می شد، عادت داشت ته استکان را نگاه کند. تفاله های چای را. و تفاسیری که داشتند؛ اغلب، مهمانی قرار بود برایشان بیاید. و مهمان یا قد دراز بود و یا چاق. مهمان متناسب در کار نبود. مهمان متناسب در چای نبود.

به هر حال، برایشان مهمان نمی آمد، نه چاق و نه لاغر. چای های صبح، قبل از مدرسه رفتن، همیشه دروغگو بودند. تفاله های چاق و لاغر به خانه شان نمی آمدند. هنوز هم به خانه اش نمی آیند. هرچند، خانه داریم تا خانه، و چای داریم تا چای، اما تفاله همان است که بود.

با چندتا از بچه های آتلیه ی 2، توی قهوه خانه ی جمع و جور روستای ماسوله نشسته بود. بیرون، جنگل بود و مه و آسمان، که خورشیدش ساعتی بود غروب کرده بود. خدا، از آن بالا توی قهوه خانه را نگاه می کرد. پیرمردهای روستایی و جوان های غریبه را که به اندازه ی پیرمردها برایش آشنا نبودند. اما او باز هم خدا را ندید...به جای خدا، باز هم ته استکان چای را نگاه می کرد. باز هم به تفاله تفأل می زد.

چند روز بعد، اینبار توی تریای دانشگاه نشسته بود. لیوانِ کاغذیِ چایِ کیسه ای را بالا برد و تهش را نگاه کرد. یارو هم، که روبرویش نشسته بود، ته لیوان نسکافه اش را نگاه می کرد. هیچکدام توی لیوان دیگری نبودند. نمی دانست توی لیوان یارو چه بود، اما، توی لیوان او، لا به لای گرده های ریز ته مانده، خیلی چیزها بود، از پلاک شهرداری که کنار در آتلیه ی 2 کوفته بود گرفته تا پلاک ها و آتلیه ها و تفاله ها. همه ی این ها بود، اما یارو نبود.  

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 08:59 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 24 آذر 1387 و ساعت 10:36 ب.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©