در نظر بگیرید که من بگویم، بدن پوسیده خواهد شد و دیگری بگوید: خیر، اجزا بعد از هزاران سال به یکدیگر می پیوندند و شما بر انگیخته خواهید شد. حال اگر کسی بگوید: ویتگنشتاین! آیا ایم مساله را باور داری؟ من خواهم گفت خیر؛ آیا مخالف آن شخص هستی؟ من خواهم گفت: خیر.
گفتم که ویتگنشتاین دو مرحله در فلسفه خود داشت. و بخش عمده ای ار فلسفه دوره متقدم خود را در دوره متاخر نفی کرد. اما چیزی که در هر دو فلسفه او [و به صورتی کلی تر در تمام فلسفه قرن بیستم] اهمیتی محوری، خدشه ناپذیر و اساسی دارد «زبان» است. او در دوره اول معتقد است همه تناقضات و مشکلات حل ناشده فلسفه به علت بد بکار بردن زبان است. بنابراین اگر ما از زبان استفاده ای درست بکنیم، همه مشکلات حل می شود. او همچون استادش راسل معتقد بود که هر چیزی که در جهان واقع وجود دارد، ناچار به صورت یک لفظ وارد دستگاه زبانی و اندیشه ای ما می شود. در واقع اگر ما برای چیزی لفظی نداشته باشیم، هیچ از آن نداریم،آن برای ما وجود ندارد. اما نکته در اینجاست که زبان و جهان واقع در تناظر یک به یک هستند. حال واژه هایی که در جهان خارج متناظری ندارند در حقیقت به علت استفاده نادرست از زبان به وجود آمده اند. ( مثلن راسل هر گاه در طول زندگی درازش در مورد خدا از او سوال شد می گفت من چیزی نمی دانم. خدا واژه ای بی معناست.)
اما در دوره متاخر؛ در دوره متاخر ویتگنشتاین به این نکته می رسد که در واقع زبانی عام که معیاری برای همگان باشد اصلن وجود ندارد. در واقع ما با انبوهی از بازی های زبانی مواجهیم. در این موضوع چند نکته وجود دارد. یکی اینکه ویتگنشتاین ثابت می کند زبان امری عمومی است نه خصوصی. تا قبل از آن در فلسفه لفظ صرفن دالی بود که بر معنای ذهنی دلالت می کرد و معنای ذهنی هم بر وجود خارجی. در این گرایش شما اگر در جزیره ای دور افتاده هم زندگی کنید می توانید به الفاظ برسید. اما او ثابت کرد( اثباتش اگرچه بسیار زیبا اما دراز و خسته کننده است.) زبان امری عمومی است. تنها در خلال یک جمع، زبان پدید می آید و همه ما زبان را در فرایند اجتماعی شدن به دست می آوریم ( امیر یادت هست می گفتم ما همه اسیر زبان هستیم؟ ما مجبوریم مثل خودمان فکر کنیم و متفاوت از دیگران!) حال همانطور که جمع های فراوانی وجود دارد، زبان های فراوانی وجود دارد. در واقع وقتی بازی های زبانی تغییر می کنند، مفاهیم تغییر می پذیرند و با تغییر مفاهیم، معانی الفاظ نیز تغییر می کنند. برای مثال معنایی که ما از غول آباد می فهمیم به هیج وجه با معنای دیگران از این واژه برابری ندارد. نه تنها برابری ندارد که اصلن ربطی به هم ندارند. شاید اولین دریافت دیگران از این واژه « یک مکان» باشد در حالی برای ما شاید آخرین معنا « یک مکان» باشد. غول آباد بشتر برای ما نظامی از خاطرات، مفاهیم، اشخاص و زمانها است. یک روح است.
خب. حالا می رسیم یر اصل قصه. اینکه قواعد زبانی تنها در یک بازی زبانی معنا دارند. مثلن باور یک دیندار به روز جزا با باور یک غیر دیندار به روز جزا تناقضی ندارد. بدین علت که تناقض صرفن در یک بازی زبانی معنا دارد و نمی توان گزاره ای را از یک بازی زبانی با گزاره ای از بازی زبانی دیگر متناقض دانست. بنابر این جمله « من به خدا معتقدم» از زبان یک دیندار با جمله « من به خدا اعتقاد ندارم» از زبان یک غیر دیندار هیچ تناقضی ندارد. چون هیچ لفظ مشترکی مابین آنها نیست. یا مورد مشهور دیگر زبان مردان و زبان زنان است. آنها زبان هایی متفاوت با هم دیگر دارند و به همین دلیل خیلی از مواقع حرف هم را نمی فهمند.
دو تا از بزرگترین بازی های زبانی جهان ما در حال حاضر «علم» و «دین» است. مناسبات و ارتباط این دو با یکدیگر یکی از بزرگترین چالش های رویاروی دانشمندان است. دعواهایشان بماند برای مطلب بعدی! در این میان ویتگنشتاین در مورد دین به نوعی ایمان گرایی می رسد. او می گوید نباید علم را وارد بازی زبانی دین کرد. چون بزرگترین مفهوم مطرح در دین اعتقاد یا باور یا ایمان است. این واژه ها در بازی زبانی علم تنها مهمل هایی بچه گانه اند. بنابراین کلید ورود به بازی زبانی دین ایمان است. با روش های علمی حتا ذره ای دینداری برای کسی حاصل نمی شود. باور دینی شبیه اطاعتی شورمندانه از یک دستگاه حقایق است. دستگاهی که تمامن باید پذیرفته شود و چون چرایی در آن نیاید. به اعتقاد او اگر بتوان مثلن با استفاده از تکنیک های علمی مثل پیش بینی زمان یک خسوف، زمان روز قیامت را هم پیش بینی کرد باز باور به آن باوری دینی نیست و حاصل آن شخص دیندار نخواهد بود.
پی نوشت: اندیشه های ویتگنشتاین در پیدایی پست مدرنیسم تاثیری بس قاطع داشت و همین او را در حال حاضر فیلسوفی بسیار زنده نگه داشته است. حالا اثرات و بدبختی های چنین دیدگاهی باشد برای چند مطلب بعدی!
تبلیغات


