تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

محکومیت به آزادی

از کلاسور مقاله ها ,

شنبه 4 اسفند 1386

ما محکومیم به آزادی (ژان پل سارتر)

البته نمی دانم به درد این چند خطی که قرار است به عنوان درآمد مطلب بخوانی، بخورد یا نه ولی خب. فعلا چیز دیگر به ذهنم نمی رسد. یک ضرب المثل هست که می گوید مرگ، شتری است که در خانه هر کسی می خوابد. حالا قصه آزادی هم مثل قصه این مرگ شده است. اپیدمی شده. همه جا ازش می شنوی. همه کس در موردش حرف می زند ولی مثل همان مرگ به غایت بپچیده و پر ابهام است...

سوسور در تحلیلی که از زبان و نحوه دست یافتن آدمی به مفاهیم گوناگون می کند، توضیح می دهد که ذهن آدمی کارش را با مفاهیم دوگانه در زبان شروع می کند. جفت هایی مثل سیاه – سفید، یا کوتاه – بلند، یا بودن – نبودن. یعنی اس و اساس زبان این تقابل هاست. تقابل هایی هم جنس!

حالا حکایت آزادی و اسارت هم همین است. اول از هر چیز باید گفت که اینها از یک جنسند. ولی تفاوتی هست بینشان. برهان خلف یادت هست؟ (برهانی که هیچ وقت نمی شد باهاش حال کرد!) آزادی را هم همانطور باید فهمید. اسارت نه. قابل اثبات است. به استحکام. زندانی هست و شما در آن اسیرید. یا طنابی هست و دست شما را اسیر خود کرده است. اما آزادی را چطور اثبات می کنید؟ اصولا آزادی با نوعی عدم است که وجود پیدا می کند. نوعی نفی. نوعی از هم گسیختن. حالا سوال این است که چنین چیزی واقعا چقدر قابل دسترسی و چقدر اصلا خواستنی است؟ آزادی مطلق منظورم است.

بگذار از منظر دیگری وارد شوم. علم الاجتماع! می دانی که زبان وسیله ایست که انسان به وسیله آن با دیگران ارتباط برقرار می کند. اما نکته اینجاست که انسان برای ارتباط برقرار کردن با خودش هم مجبور به استفاده از زبان است. یعنی اندیشیدن بدون زبان ناممکن است. حال اگر تصور کنیم که اندیشه اولین جاییست که مفهوم آزادی در مقابل اسارت در آن درک می شود، این اندیشه اسیر زبان است. و زبان خود اسیر اجتماع. هر کسی در فرایند هولناک اجتماعی شدن زبان را می آموزد. و هر جامعه ای خواسته های خودش را طوری در ذهن و فکر شما درونی می کند که خواسته های شما می شود! یعنی همین علاقه تان به آزادی را هم در اسارت اجتماعی شدن یاد می گیرید.

برگردم سراغ زندگی روزمره. مثلا شما با آزادی کامل پیتزا را با دست می خورید و در همان زمان هم با آزادی کامل مرغ خوردن را با دست خیلی جالب نمی دانید. نه که جلوی مردم خجالت بکشید. نه. حتا جایی که هیچ کس نیست. شما از خودتان خجالت می کشید که از فرمان اجتماع سر پیچی کنید!

حالا فرض را بر این می گیریم که شما در دوره ای از بلوغ فکری، این اسارت اجتماع را درک می کنید. اگر خیلی جرأت داشته باشید، این زنجیر را پاره می کنید. عصیان می کنید. عربده می کشید و از قانون اجتماع سرباز می زنید. همه چیز و همه کس را پس می زنید و آزاد می شوید! خب. بارک الله. بعدش چه؟ وقتی خیلی خوب آزاد شدید، نگاهی دور و برتان می اندازید و می بینید تا چندین کیلومتر مکعب اطرافتان را خلإ پر کرده. خاصیت خلإ را می دانید؟ چیز خاصی نیست. قبل از اینکه فکرش را بکنید از هم متلاشی می شوید. چون برای در خلإ زیستن آفریده نشده اید. برای زندگی زیر فشار وحشتناک هوا آفریده شده اید. حالا این خلإ فیزیکی است. ذهنی و عقیدتی و ایدئولوژیکش که دیگر بیا و ببین. به قول سعید هر چیزی مثل یک سکه دو روست. از جمله آزادی. آنطرف سکه آزادی مطلق، آوارگی و بی سر پناهی و گیجیست. در حد هلاک کردن. من خیلی اهلش نیستم. بی رو در بایستی.

مقاله ای می خواندم درباره پل تیلیش. می گفت عصر زندگی امروز عصر « اضطراب» است. اضطراب از نبود معنا. مدنیته به همه چیز شک کرده. همه چیز را زیر سوال برده و حالا خود درگیر بحران بی معنایی شده. یکی از جمله هایش عالی بود:« انسان ها در عصر « شک سراسری» از آزادی می گریزند و به اقتدار روی می آورند که وعده معنا بخشی داده و به پرسش های انسان پاسخ می دهد.»

پی نوشت [ضد] هنری: آزادی کجایی تنهایم.... آزادی بی تو من می میرم... آزادی، آزادی، آزادی....

توضیح نگارنده بر پی نوشت [ضد] هنری: لا اله الا الله. چه چیزهایی باید شنفت. خواننده قرتی برج عاج نشین...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 09:02 ق.ظ

ویرایش شده در شنبه 4 اسفند 1386 و ساعت 09:02 ق.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©