تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

 

كاش آن شب بودم ! ؟

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 27 دی 1386

از كودكی وقتی قصه ی شب عاشورا را می شنیدم، خطاب امام (ع) به یارانش و اینكه «اگر می خواهید بروید، فردا جنگ است، فردا شهادت است، فكر نكنید جنگ می كنیم و پیروزی و خلافت و ... »

وقتی این قصه را می شنیدم با خودم فكر می كردم چه مردمان پستی بودند كه امام حسین (ع) را تنها گذاشتند. با خودم فكر می كردم چه خوشبختی بزرگی را كنار زده اند، و می گفتم: كاش آن شب بودم!

از كودكی وقتی قصه ی شب عاشورا را می شنیدم، خطاب امام (ع) به یارانش و اینكه «اگر می خواهید بروید، فردا جنگ است، فردا شهادت است، فكر نكنید جنگ می كنیم و پیروزی و خلافت و ... »

وقتی این قصه را می شنیدم با خودم فكر می كردم چه مردمان پستی بودند كه امام حسین (ع) را تنها گذاشتند. با خودم فكر می كردم چه خوشبختی بزرگی را كنار زده اند. و می گفتم: كاش آن شب بودم!

*******

هوا دیگر تاریك شده است. حسین بن علی (ع) همه را به خیمه اش خوانده. مردها كنار در كنار هم نشسته اند. همه منتظرند. حكما فردا روز خاصی است. حسین(ع) پس از سلام به خدا و رسولش دارد از فردا می گوید:

«بدانید، هركدامتان بماند، فردا شهید خواهد شد.»

مردی گوشه ی خیمه نشسته است...

-حسین (ع) می داند. یزید كسی نیست كه لشكر 100نفره بفرستد. لشكریانش هم همان ها هستند كه مسلم پسر عقیل را به تهیت پذیرفتند و سپس از بالا زمینش زدند. همان دیروزی ها هستند كه امروز به حسین وعده ی خرما داده اند. رطب رسیده... من دو پسر دارم. خیلی كوچك اند. اما حتما فردا دشمنان این چیزها را خواهند فهمید. هرچه هم خدانشناس باشند انسان اند. در هر صورت باید نوه ی رسول الله را حمایت كنم. هرچه باشد كسی كه جلوی من است، نژاده ی رسول است، كسی كه پیامبر كشتی نجاتش نامید، اگر فردا طوفانی باشد، نوح همین حسین (ع) است.

مردی آن سوتر از او روی تل كوچكی از خاك نشسته است...

-لشكری یزید آدم صلح نیست. چقدر به حسین (ع) گفتم به كوفه نرویم. این ها اگر امام می خواستند، پدرت را مرافقت می كردند. می دانم...فردا اگر جنگ شود دشمنان هیچ نخواهند فهمید. آب که هیچ٬ مهلت مان هم نخواهند داد. حتا به نمازمان هم صبر نخواهند كرد. و اگر حسین (ع) بخواهد نماز بخواند؟ به خدای احد سوگند آنها به نماز حسین(ع) هم صبر نخواهند كرد، و اگر قرار شود من نگهبان آنها شوم؟ اگر قرار شود آنها نماز بخوانند و من مامور شوم جلوی آنها بایستم؟ اگر دشمنان تیراندازی كنند؟ یعنی باید به جای كنار كشیدن خودم را جلوی تیرها بگیرم؟ یعنی حسین فردا نماز می خواند؟ ...

مردی میان جمعیت، بین دو مرد دیگر خودش را جمع كرده و به سختی نشسته است...

-فردا اگر جنگ شود...یعنی واقعا شهید می شوم؟ اصلا مگر یزید خلیفه نیست؟ اما حسین(ع) هم نوه ی رسول خداست. اصلا خود رسول مگر نگفت حسین از من است و من از حسین؟ ولی اگر كشته شوم چه؟ اصلا گیرم شهید هم شده باشم، من هیچ، زن و دخترم چه؟ اما خب... هرچه باشد این دشمنان ادعای مسلمانی دارند. مسلما به ناموس مان كاری نخواهند داشت.

حسین(ع) كمی سرش را بالا گرفت و گفت: «و بدانید، بدانید كه از خانه ی خدا خارج نشدم، مگر برای امر به معروف، مگر برای نهی از منكر، مگر برای اجرای دستورات خالق یگانه، مگر برای زكات، مگر برای نماز... »

پس حسین(ع) سرش را پایین داد و گفت:«بدانید، بدانید اگر حقی بر گردنتان است اینجا ماندنتان جایز نیست. و به هر دلیل دیگری هم كه بخواهید بروید... هوا تاریك است...گوشه های خیمه آزاد... و بیابان باز.»

همه ساكت شدند. همه مانده بودند...هاج و واج. همه متعجب بودند.

همان مردی كه گوشه ی خیمه نشسته بود با خود گفت:

ولی این ها انسانیت هم ندارند. مگر به مسلم رحم كردند؟ مگر او نیز دو كودك نداشت؟ اگر من شهید شوم...یتیم هایم چه كنند؟ كیست كه برایشان معاشی تامین كند؟... اما حسین كشتی نجات است. پسر نوح هم به بت هایش وابسته بود.... اما این ها كودكانم هستند. انسان اند. زندگی می خواهند. اینجا آدم های زیادی هستند برای یاری حسین(ع)، كسانی هستند كه برای شهادت آماده ترند...

نگاهی به گوشه ی خیمه انداخت. باد گوشه ی آزاد خیمه را می لرزاند.

سروصداهایی می آمد. معلوم بود بعضی ها دارند می روند. مردی كه روی خاك ها نشسته بود با خود گفت:

حسین(ع) به یقین فردا نماز خواهد خواند... و می دانم... می دانم اگر باشم من مامور مراقبت خواهم شد.. . وای...من كه هنوز به سقای مكه بدهكارم. اما به برادرم سپرده ام كه دین ام را ادا كند. اگر فراموش كند؟ خدایا چه می شود این جا؟ آن مردی كه آن سوتر گوشه ی خیمه نشسته بود كجاست؟ خدایا دین دارم...حق الناس...

دیگر داخل خیمه هنگامه به راه افتاده بود.صدای رفتن بی پرده می آمد. مردی كه میان جمعیت بود با خود گفت:

ولی ناموس ام؟ مگر خوارج نهروان ادعای مسلمانی شان نمی شد؟ آنها با ناموس مسلمین چه كردند كه این پیروان شراب خواره ی زنازاده بكنند؟ ولی مگر یزید خلیفه نیست؟ مگر ولی خدا نیست؟ اما او كه دائم الخمر است. این یكی نژاده ی رسول خداست... اما نژاده ی نوح هم كافر بود. یزید خلیفه الله است! خدایا، امیرالمومنین، یزید است... اما من از آنها نیستم كه نوه ی رسولشان را بكشند. به جنگ خلیفه هم نباید رفت. حداقل مصلحت اینگونه می گوید... كاش حسین(ع) هرگز به اینجا نمی آمد. خدایا، چه مرا نهیب می زنی؟ پس ناموس ام چه؟ خلیفه ات چه؟ فرمان ولی ات چه؟ من و جنگ با امیرالمومنین؟... پس این دو مرد كنارم كجا رفتند؟ چرا همه می روند؟ خدا با جمعیت است. جنگ با امیرالمومنین یزید ؟؟ !!هرگز. *

*******

امروز وقتی دوباره آن قصه را می شنوم، می دانم كه آنها  انسان هایی خیلی پست نبودند. آنها عادی بودند، كاملا عادی. همین هم بزرگترین اشكالشان بود. آنها آدم هایی بسیار عادی بودند، اما در معرض امتحانی بسیار سخت.

امروز می دانم آن خوشبختی بزرگ را كنار نزدن، خودش امتحان بزرگی بوده است.

و امروز به خودم می اندیشم. اینکه کاش روزی به آن جایی برسم که تازه بتوانم به جرات از خودم بپرسم...كاش آن شب بودم؟

___________________________________

*. تاكید نویسنده بر این نبوده است كه تمامی داستان استناد تاریخی داشته باشد و به جز مطالبی كه برآمده از روایات و دیگر منابع بوده اند، مابقی تلاشی برای بازسازی فضا بوده است.

 

 

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 10:01 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 30 دی 1386 و ساعت 03:01 ق.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©