تبلیغات
وبلاگ گروهی دیرنو

خیزید ای می خوارگان تا خیمه بر گردون زنیم... آیین دیر عشق را بر چرخ بوقلمون زنیم

صفحات سایت

1 2 3 4 5 6 7

لینك به ما


شما می توانید با وارد كردن ایمیل خود در این قسمت از به روز شدن این سایت با خبر شوید .

 

بچه ها

از کلاسور حرف نو ,

یکشنبه 17 خرداد 1388

چند تایی جمع شدیم و با شعار انرژی هسته ای حق مسلم ماست و اینها، بنا را گذاشتیم بر شوخی و خنده. کانسپتش مال ملا بود. سوم نظری بودیم و ارشد دبیرستان؛ بقیه ی بچه های  دبیرستان هم جمع شدند. حلقه ی بزرگی درست شد، دور تا دور  پژوهشگاه را گرفته بودیم. شوخی بود دیگر. مسخره بازی. آخرش " ای شاه خائن" هم خواندیم.

چند وقت پیش  بچه ها، جلوی سردر جمع شدند، تریبون منطقه آزاد را قل دادند بیرون. خودشان را هم. نه "برخی عناصر" بودند و نه "معلوم الحال". بچه های خودمان بودند. شعار "نصر من الله" هم خواندند. شوخی هم نبود.

یکی سیگار می کشد، یکی انتخابات را تحریم می کند، دیگری تیشرت چه گوارا می پوشد...بچه ها بزرگ می شوند، ‌و می خواهند به طرق مختلف، خودشان را متفاوت از دیگران نشان دهند. بچه ها تند تند بزرگ می شوند. همه شان هم، متاسفانه، مثل هم هستند.

ما هنوز کاملن بچه ایم، بحمدالله علاقه ای هم به بزرگ شدن و روشنفکر شدن نداریم. بچه هم که زدن ندارد.

پ.ن: وطن(×4)، تو سبزِ جاودان بمان...

(قسمتی است از آلبوم  "خورشید آرزو"ی همایون شجریان که اول بار علیرضای طاهری توصیه کرد.)

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 06:36 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

من ها م.

از کلاسور شعر ,

سه شنبه 25 فروردین 1388

دوست دارم نام دوبیتی را بر هر شعری بگذارم که دوبیت دارد، یا هر شعری که تقریبا دوبیت. هر شعری که تو را به نهایت ش سوق دهد و وادار ت کند حدس ش بزنی و خودت غافل گیر شوی از حدسی که زدانده است ت.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 12:38 ق.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 25 فروردین 1388 و ساعت 01:11 ق.ظ


 

برای «نو»یی که دارد «کهنه» میشود...

از کلاسور دیرنو ,

سه شنبه 4 فروردین 1388

قبل از هر چیز باید بگویم که برای دم عید امسال عمیقن چشم به راه نوشته امیر بودم که شاید بیخیال این سکوت ممتدش شود و چیزی بنویسد.اما ننوشت. حتا هشت تا کامنت شعر سعید هم با نو شدن سال، نه تا نشد. و خب این غمگینم کرد. این است که آخر شبی نشسته ام چیزی بنویسم. و دیده ای بعضی وقت ها که یه کسی را بعد از عمری می بینی یا یه دوستی، رفیقی چیزی بهت می گوید، درد دلی می کند یا حالتی دارد که احساس می کنی که خب باید یک چیزی بگویی، یک کاری بکنی ولی هیچ چیز به ذهنت نمی رسد؟ همه کلمات از سرت بیرون می دود. الآن اینطوری شده ام. از یک جهت خوشم نمی آید نوستالژی بازی در بیاورم و از گذشته های دیرنو بگویم و اینا. نه. خوش ندارم. از جهت دیگر دارم فکر می کنم که شاید بهتر بود این دو تا پست آخر وبلاگ خودم را اینجا می نوشتم. از یک جهت هم می بینم که نه. خوب نبود. اگر می توانستم شعر بگویم، شعرم را اینجا آپ می کردم. ولی نمی توانم. بیخیال. بیخیال پسر. ولش کن. بذار اینطوری شروع کنم. در نظر می گیریم که الآن با سعید و امیر و علیرضا و حتا حامد شاکر نشسته ایم یه جایی. مثلن توی یک رستوران. نه از رستوران خوشم نمی آید. مثلن مممم.... توی پارک. آره بد نیست. بعد خب من قراره چی بگم؟ فکر کنم اینجوری شروع کنم:

خطاب به جمع: امروز یه کتاب جدید شروع کردم. فوق العاده است. محشر. اینهم برای خودش جالب شده که نوروز ها کتاب های خیلی معرکه ای دم دستم می رسد.  اسمش هست :تجربه مدرنیته، مارشال برمن. مراد فرهادپور هم ترجمش کرده... خوندین؟(اینجا نگاهم روی شاکر دقیق تر میشه...) فرض می گیرم که خوانده. از اینجا نگاهم به بقیه معطوف می شه: ترکونده این مارشال برمن. کتاب داره به بررسی مدرنیته از خلال چند تا متن ادبی، فلسفی می پردازه. نثرش هم شاهکاره. شاهکار. مراد فرهاد پور هم خیلی خوب درش آورده. (در همه این مدت دستهای من با تمام قدرت بالا پایین می شود و هیکلم کج و راست می شود.) از فاوست گوته شروع می کنه و بعد مانیفست حزب کمونیست مارکس و بعد بودلر و ادامه می ده. البته من فعلن فقط بخش فاوستش را خوانده ام. قصه اش را می دانی؟ این فاوست یا دکتر فاستوس، یکی از اسطوره های مدرن جهان غربه. خیلی از شاعرا و نویسنده هاشون قصه اش رو نوشتن. مثل این لیلی  مجنون خودمون که هر شاعری رسیده یه منظومه براشون گفته. خیلی ها فاوست را روح مدرنیته می دونن. و تمدن جدید غرب را تمدن فاوستی. فاوست یه دکتره. مثل باباش. توی اواخر قرون وسطی مثلن. که یهو بیخیال دکتری میشه و در عزلت شروع می کنه به خواندن. خواندن همه چیز. فلسفه، الاهیات، علم، پزشکی و... تا جایی که عوض میشه. استحاله میشه. اما از این علم لذت نمی بره. بدردش نمی خوده. و این تا جایی پیش می ره که یه شب تصمیم می گیره خودش رو بکشه. ولی ناگهان صدای کوبیدن ناقوس ها را می شنوه و می فهمه که روز عید پاک فرا رسیده. این او را یاد بچگیش می ندازه. و به دنیا بر می گرده. بعد شیطان سراغش می آید و با هم قرار داد می بندند. تا در ازای روح او، بهش قدرت بده. و به زندگی برگردوندش. یه تولد دوباره. شیطان (که اینجا اسمش مفیستوفلس ه)به او پول میده. جوانش می کنه و بهش شهوت میده. بعد عاشق میشه و بعد از آنکه یه دخترک شهرستانی رو حامله می کنه، ولش می کنه. دخترک بدنام میشه و بعد که حاملگیش مشخص میشه، بی آبرو میشه و بعد بچه اش می میره و خودش را هم در سیاهچال میندازن. بعد فاوست میره پیشش و بهش میگه که کمکش می کنه تا فرار کنه. فقط لازمه اراده کنه. اما دخترک(اسمش گرچن ه) قبول نمی کنه و می مونه و همانجا می میره.

اینجا من از این نحوه بیان قصه خودم خجالت میکشم. چون دارم گند میزنم به یکی از شاهکارهای ادبیات جهان. بنابراین برای غافلگیر کردن جمع، کتاب را که همراه خودم آورده ام پارک، از کیفم بیرون می آورم و با خواندن یک پاراگراف از کتاب، پست را تمام می کنم:

«با این حال بی انصافی در حق فاوست است اگر میل عمیق گرچن به نابودی را ندیده بگیریم. شیوه مردن او آمیخته به نوعی خودسری و تعمد هولناک است: او خود مسبب مرگ خویش است. تعمد وجنبه فعال و خودخواسته مرگ گرچن، اثبات می کند که او چیزی بیش از قربانی بیچاره معشوق یا جامعه خویش است: او نیز به نوبه خود قهرمان و بازیگری تراژیک است...» پاراگراف هنوز تمام نشده ولی من دیگر حوصله نوشتن ندارم. بنابراین به صورت خیلی خیلی جدی توصیه می کنم که این کتاب را بخونید و اینا و تمام می کنم به مصرعی از شعر سعید که:

برادران کارامازوف، گره از زلف یار باز کنید...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 12:31 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

سکون.

از کلاسور شعر ,

پنجشنبه 8 اسفند 1387

.

تغییر،

داغ زده است ی ش بر پیشانی ام.

حراجی ست مرا که می لرزاندم ستون به ستون.

دیگر نمانده ام.

            آی کنون این من م،

                                    بی ستون.

تقدیر،

            یا تو.

نیشخند ت ش می زنم.

نمانده ست مرا جز هیچی از هیچ.

آی شاهد.

            راستی ز هیچ چه تغییر باید است؟



.

نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 11:50 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 8 اسفند 1387 و ساعت 12:00 ب.ظ


 

بوی خون...

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 26 دی 1387

قطره قطره بوی خون آید ز دور

غزه غزه خون شده صحرای طور

بمب ها از آسمان انداختند

کودک از پیر و جوان نشناختند

ای بزرگان عرب ای کوفیان

رد شدید این بار هم در امتحان

کارهاتان گشته یکسر ضد دین

لعنت الله علیکم اجمعین

ای که دعوای حقوق این بشر

گشته ورد محفلت شام و سحر

ای همه امنیت شورایتان

بسته بر پوتین اسرائیلتان

چون که وقت کارتان آمد پدید

چشمتان جز قدرت و دنیا ندید

ساقی امشب باده از بالا بریز

باده از خم خانه مولا بریز(1)

باده فرزند زهرا نینواست

خون او فرمانده کل قواست

ریز تو آن باده خون رنگ را

تا بشوید ظلم و کین و ننگ را

 

نوشته شده توسط علی رضا رحیمی ساعت 11:34 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

حرفهایی پیرامون غزه، ایران، اروپا و سیاست...

از کلاسور مقاله ها ,

دوشنبه 16 دی 1387

امروز بیست و سی در شرح اتفاقاتی كه پیرامون غزه افتاده، تظاهرات مردم آلمان، فرانسه، آمریكا، استرالیا و.. ر ا نشان می داد. دیروز در لندن بزرگترین تظاهرات یك سال گذشته در لندن، برای غزه برپا شد. تخمین رسمی پلیس انگستان 55 هزار نفر بود و تخمین برگزار كنندگان تظاهرات تا 100 هزار نفر. بعدش هم تظاهرات مردم ایران را نشان داد: چهارتا دانشجوی بسیجی توی میدان فلسطین، راهپیمایی دسته ای از عشایر با تفنگ های سر شانه و فریاد مرگ بر آمریكا و فریاد و دست تكان دادن های مسخره و صوری _اگر نگویم تا اندازه ای تنفرآور_ نمایندگان مجلس. این دو تا را كه كنار هم بگذاری به راحتی می توان درك كرد كه وضعیت فعلی غزه برای مردم كشورهای اروپایی و آمریكا بسیار مهم تر و دردآورتر است تا مردم ما. فلسطین آنجا بیشتر در قلب مردم است تا اینجا. در حالی كه موضع رسمی آن كشورها در حمایت اسراییل است و نوع شناخت آنها از قصه بسیار متفاوت از ماست و تلویزیون ما از كله سحر تا بوق سگ، فریاد وا غزه اش هواست. سوال این است كه چرا؟

ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 12:05 ق.ظ

ویرایش شده در جمعه 20 دی 1387 و ساعت 11:45 ق.ظ


 

Gaza

از کلاسور آلبوم عکس ,

پنجشنبه 12 دی 1387

             

 

خدا به ما رحم کند...

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

- سعید، عکس بالا را که دید گفت؛

 

"شاید همه اش تقصیر محرم باشد. شاید همه اش اصلا تقصیر همین محرم باشد. حکما همه اش همین است. این محرم است که باعث می شود سنگینی شنیدنی که می پرسد "بای ذنب قتلت؟" را لمس کنم. باور کن همه اش همین محرم است. همین امروز و فردا و عاشورا وکربلا و حسین و علی اصغر و حر و یزید و... خودت تا ته برو. خودت بشمار. بشمار اول ظالم ظلم ...یک وقت تفسیرش نکنی ها. یک وقت تحصیرش نکنی ها. بگذار همین طوری شامل بماند. بگذار همین طوری بماند. که بدانیم حساب ش وا تز اط این هحرف هاست. روایت خروار خروار تاریخ مقبور نیست. منتها عزیز، نگذار بمانیم همین طوری، بی تفسیر، بی تحصیر، نگذار بخوانند مان غم این خفته ی چند... عزیز، راستی خودت را می گویم ها. خودت را.

ما ها می گوییمش ویروس. خیلی های دیگر هم. ویروسی که حکما اسمش کوفه است. مثلا طاعون کوفه. طاعونی که لاعلاج است و یا اقل کم صعب العلاج. طاعونی که خیلی ها واگرفته اند.

حالا –نسبتا با تقریب آماری خوبی- دیگر معین ی نیست. حر که سهل است.-مابقی را شرم م آمد از گفتن- حالا باید یادم باشد به حسین بگویم برای تکمیل "هل من" ش دنبال چیز دیگری باشد. شما هم یادتان باشد. راستی یادتان هم باشد بگردیم ببینیم راستی راستی کسی بوده که گفته باشد "کلکم راع و کلکم مسئول" ؟ یا کسی راستی راستی گفته بوده به خاطر خلخال از پای دختر یهودی کندن اگر ضجه زنید سزاوار است؟ یادتان نرود ها.

ما ها می گوییمش ویروس. خیلی های دیگر هم. ویروسی که حکما اسمش کوفه است. مثلا طاعون کوفه. طاعونی که حالا خیلی ها وا گرفته اند... "

 

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 09:25 ب.ظ

ویرایش شده در شنبه 14 دی 1387 و ساعت 08:55 ب.ظ


 

تداخل

از کلاسور شعر ,

یکشنبه 1 دی 1387
 امروز روز بعد از شب یلدا ست و شب یلدا طولانی ترین شب سال است و با این اوصاف شعری نوشته ام که منهای این که توی شب یلدا سروده شده است، هیچ سنخیت دیگری با این شب ندارد. 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 03:19 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 1 دی 1387 و ساعت 03:59 ب.ظ


 

چایی

از کلاسور حرف نو ,

شنبه 23 آذر 1387

بسم الله.

از بچگی عادت داشت. استکان کمر باریک چای، که روی کمرش هم دو تا خط طلایی دور می زد و لبه اش هم، همان جایی که با لبش چایی را آرام مزه مزه می کرد، طلایی بود. و چای که تمام می شد، عادت داشت ته استکان را نگاه کند. تفاله های چای را. و تفاسیری که داشتند؛ اغلب، مهمانی قرار بود برایشان بیاید. و مهمان یا قد دراز بود و یا چاق. مهمان متناسب در کار نبود. مهمان متناسب در چای نبود.

به هر حال، برایشان مهمان نمی آمد، نه چاق و نه لاغر. چای های صبح، قبل از مدرسه رفتن، همیشه دروغگو بودند. تفاله های چاق و لاغر به خانه شان نمی آمدند. هنوز هم به خانه اش نمی آیند. هرچند، خانه داریم تا خانه، و چای داریم تا چای، اما تفاله همان است که بود.

با چندتا از بچه های آتلیه ی 2، توی قهوه خانه ی جمع و جور روستای ماسوله نشسته بود. بیرون، جنگل بود و مه و آسمان، که خورشیدش ساعتی بود غروب کرده بود. خدا، از آن بالا توی قهوه خانه را نگاه می کرد. پیرمردهای روستایی و جوان های غریبه را که به اندازه ی پیرمردها برایش آشنا نبودند. اما او باز هم خدا را ندید...به جای خدا، باز هم ته استکان چای را نگاه می کرد. باز هم به تفاله تفأل می زد.

چند روز بعد، اینبار توی تریای دانشگاه نشسته بود. لیوانِ کاغذیِ چایِ کیسه ای را بالا برد و تهش را نگاه کرد. یارو هم، که روبرویش نشسته بود، ته لیوان نسکافه اش را نگاه می کرد. هیچکدام توی لیوان دیگری نبودند. نمی دانست توی لیوان یارو چه بود، اما، توی لیوان او، لا به لای گرده های ریز ته مانده، خیلی چیزها بود، از پلاک شهرداری که کنار در آتلیه ی 2 کوفته بود گرفته تا پلاک ها و آتلیه ها و تفاله ها. همه ی این ها بود، اما یارو نبود.  

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 08:59 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 24 آذر 1387 و ساعت 10:36 ب.ظ


 

گذر دیرنو

از کلاسور دیرنو ,

یکشنبه 26 آبان 1387
خیابان حیدرخانی، از دانشگاه ما شروع می شود و به ایستگاه مترو ختم می شود.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 08:20 ب.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 26 آبان 1387 و ساعت 11:23 ب.ظ


 

نمازخانه

از کلاسور آلبوم عکس ,

سه شنبه 21 آبان 1387

پارک لاله نمازخانه ای دارد که…

ادامه مطلب
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 09:40 ب.ظ

ویرایش شده در سه شنبه 21 آبان 1387 و ساعت 10:15 ب.ظ


 

شبی با اتوبوس

از کلاسور

جمعه 3 آبان 1387
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 01:48 ق.ظ

ویرایش شده در یکشنبه 5 آبان 1387 و ساعت 10:10 ب.ظ


 

اصولا طبیعی بهتر است.

از کلاسور مقاله ها ,

پنجشنبه 18 مهر 1387

مدت ها پیش مطلبی در همین دیرنو به قلم خانم متوسلیان بود, در رابطه با ساب لیمینال مسیج. اگر خوب یادم باشد آنجا بحثی هم بر این بود که چه بد است بی آنکه بدانیم بر ما تاثیر بگذارند و ...

حالا بگذارید برای تان از انتر بازی به شدت جذاب جدید بشری بگویم. آرتیفیشال اینتلیجنسی یا همان هوش مصنوعی.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 12:48 ب.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

پادشه خوبان

از کلاسور شعر ,

شنبه 6 مهر 1387

چیزی برای گفتن ندارم ...همین!

(اصولن هم برای شعر نمی شود مقدمه نوشت...)

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط علی رضا رحیمی ساعت 10:09 ق.ظ

ویرایش شده در شنبه 6 مهر 1387 و ساعت 09:09 ق.ظ


 

بازی های زبانی ۲

از کلاسور مقاله ها ,

شنبه 16 شهریور 1387

در نظر بگیرید که من بگویم، بدن پوسیده خواهد شد و دیگری بگوید: خیر، اجزا بعد از هزاران سال به یکدیگر می پیوندند و شما بر انگیخته خواهید شد. حال اگر کسی بگوید: ویتگنشتاین! آیا ایم مساله را باور داری؟ من خواهم گفت خیر؛ آیا مخالف آن شخص هستی؟ من خواهم گفت: خیر.

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 10:09 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

بازی های زبانی

از کلاسور مقاله ها ,

دوشنبه 11 شهریور 1387

یک بازی فوتبال را در نظر بگیر. که باید برنده ای داشته باشد لزومن. و الآن در دقیقه هشتاد هستیم. و نتیجه مساوی است. هر دو تیم ماهها برای این بازی تمرین کرده اند و در حال حاضر هیچ بازیکنی به هیچ چیز دیگری جز پیروزی خودشان و شکست رقیبشان نمی اندیشد. هر برخورد کوچکی حرف ها و تنش های تند و تیزی را موجب می شود. تماشاگران بدترین فحش هایی را که بلدند به هم می دهند. نطفه های یک تشنج بزرگ شکل گرفته است. یک نبرد واقعی در جریان است.

در همین موقع حسن میراب، که تا حالا از دهشان طزرجان بیرون نیامده و واژه فوتبال را حتا برای تلفظ کردن دشوار و مسخره می یابد، از در ورودی ورزشگاه وارد می شود.

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی ساعت 10:09 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

سلام!

از کلاسور شعر ,

دوشنبه 4 شهریور 1387

مردم ایران سلام!

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط علی رضا رحیمی ساعت 12:08 ق.ظ

ویرایش شده در - و ساعت -


 

هارمونی

از کلاسور حرف نو ,

پنجشنبه 31 مرداد 1387

- سال ها پیش، چرا سال ها؟، خیلی دست بالا بگیریم 9 سال، توی یک...خیلی دست بالا بگیریم، خانه ای، که فقط یک اتاق داشت(بود)، یک میدان بالاتر از غولاباد، و مال استاد من بود، توی آن اتاق استاد بود که فقط یک چیز داشت...

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 01:08 ق.ظ

ویرایش شده در پنجشنبه 31 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ


 

لافكادیو، شیری كه جواب گلوله را با گلوله داد.

از کلاسور مقاله ها ,

جمعه 25 مرداد 1387

اولین بار شش هفت ساله بودم كه خواندمش. دفعه ی دوم آقای شاكر برایمان تعریف كرد، توی مینی بوس به گونه ای بس نامتارف نشسته بودیم و می رفتیم مشهد . اثر نسبتا متفاوتی است از شل سیلور استاین. بروم سر آنچه می خواهم بگویم. خیلی ها خیال می كنند لافكادیو نمادی از خودبیگانگی است. لافكادیو كلاغی است كه می خواهد راه رفتن كبك را یاد بگیرد و معمولا اپیزود آخری را نماد كل شی یرجع الی اصله می دانند. لافكادیو روزگار وصلش را بازجست!

اما من این طور خیال نمی كنم.

ادامه ی مطلب...
نوشته شده توسط سعید حاجی زاده ساعت 07:08 ق.ظ

ویرایش شده در جمعه 25 مرداد 1387 و ساعت 09:08 ق.ظ


 

اختراع انزوا

از کلاسور مقاله ها ,

دوشنبه 21 مرداد 1387

"پل استر" در "اختراع انزوا"یش از حس نوستالژیک نسبت به زمان حال سخن گفته است و بعد از شرح کوتاهی بر این ادعا، آن را "نوستالژی برای حال" می نامد.

در میان همه ی حرف ها و توصیفات و ترسیمات استر، از خود و خویشاوندانش، چه نسبی ها و چه فکری ها، این قسمت بیشتر از بقیه نظرم را به خود جلب کرد.

در اولین تصوراتم اینچنین نتیجه گرفتم که این نویسنده ی یهودی، آنچنان در تفکر، نوشتن و آفرینش لحظات برای شخصیت های مصنوع خود پیش رفته است که زمان حال، و آنچه در لحظه متولد می شود، و با رفتار او و اطرافیانش شکل می گیرد، برایش داستانیست خوانده شده و آشنا. و به تمامی عکس العمل ها و رویدادها و حتا تصادفات زندگی آنچنان آشناست که برایش حکم خاطره دارند، چرا که خود، قبلا همه را چه بر روی کاغذ و چه در ذهن، آفریده است.

در سطح بالاتر به این نتیجه رسیدم که خدا هم، باید یک چنین دیدگاهی به جهان و رویدادهایش داشته باشد، البته با فرض غلط محدود نمودن خدا به زمان...

بعد به این نتیجه رسیدم که استر، همچون پیرمردی زندگی می کند، که بعد از 80 سال، صبح در خانه ای بیدار می شوند که تمام سال های عمرش را در آن گذرانده است. انگار که "نوستالژی برای حالِ" استر یعنی زندگی کردنِ خاطرات، در مقابل ما که "با" خاطرات زندگی می کنیم، چرا که همیشه خاطرات ما از ما جدا هستند و ما آن ها را مربوط به گذشته می دانیم. و جالب اینکه در نهایت به این نتیجه رسیدم که بر خلاف تصور اولیه ام، استر با "نوستالژی برای حال"ش بهتر از ما زندگی می کند، چرا که حس نوستالژیک، قاعدتا خوشایند است.   

نوشته شده توسط امیر حسین رفعتی ساعت 07:08 ق.ظ

ویرایش شده در دوشنبه 21 مرداد 1387 و ساعت 06:08 ق.ظ


حقوق این سایت محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است

All Rights Reserved 2007-2008 © Deireno.Com

Best Resolution : 1024 X 768

  

This Template Is Designed By Ghoolik stadio ©